تولد وبلاگ جونم
دو چیز هیچ وقت از یاد آدم نمیره
دوست های خوب ، روزهای خوب
یه چیز هم هیچ وقت از دل آدما نمیره
روزهای خوبی که با دوست های خوب گذشت
"بنام او که یادش در دل تــرنم زیباترین نغمه هــای عاشقـــانه است"
با تمام حضـــور سلامت میکنم
با تمام وجــــود تمنایت
با تمام غـــــرور نگاهت
با تمام ســـرور صدایت

وبلاگ جونم:
تولّدت مبــــــارک
سلام دوستان گلم امیدوارم خوب و خوش باشید.
امروز وبلاگم ۱ساله شد،یک سال در کنار شما مهربونا.
شاید اولین روزی که باران افتتاح شد خودم هم فکر نمی کردم تا یک سال پایدار بمونه و روز به روز پیشرفت کنه و بتونم به وسیله این وبلاگ دوستان جدید و فوق العاده ایی پیدا کنم ! من واقعا خوشحالم که افرادی در این وبلاگ هستند که صداقت و وفاداری در وجودشون موج می زنه .
من شخصاًیک سالگی وبلاگ رو به تمام دوستانی که حتی یک بار هم به وبلاگ اومدن تبریک میگم و تشکر خاص از رفقایی دارم که نظر دادن و همچنان هم با نظراتشون گرمای خاصی به وبلاگ می بخشند.
خوب گلای من در تولد 1 سالگی وبم میخوام معدل بگیرم. از 20 چه نمره ای به این وبلاگ می دید؟
منتظر قدوم بارونیتون به وبلاگ باران هستم.
اما 13 آذر تولد آبجیم منیره هم هست. از همین جا تولدش رو بهش تبریک میگم. امیدوارم سال های سال موفق و پیروز باشه. جمعه میخواد جشن تولدش رو بگیره و من موندم براش چی بگیرم.
4 شنبه میبرمش تربت هر چی خواست براش میگیرم. فدات بشم آبجی کوچولوی خودم.
_./'\._¸¸.•¤**¤•.¸.•¤**¤•..
*•. .•* *امضاء:مــــریم !
/.•*•.\ ¸..•¤**¤•.,.•¤**¤•.*.
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 9:49 |
لينک ثابت |
برگشتم تا باهاتون بمونم!!!!!
نمی خواهم چنان بی نیاز باشم که تصور کنم خود به تنهایی می توانم راه پیش ببرم یا چنان آزاد که نیازی نداشته باشم تا زندگی را با دیگری تقسیم کنم و نمی خواهم چنان بر خود مسلط باشم که نگویم خواهان توام ، نیازمند توام و همیشه دوستت دارم!!!!
سلام خانم خانم ها و آقا پسرهای گل
امیدوارم روزگار بر وفق مراد همگیتون باشه .
شرمنده ی همتون که چند ماهی رو نبودم و نتونستم بهتون سر بزنم. ازم خرده نگیرین که چرا نیومدم پیشتون به خدا خیلی سرم شلوغ بود.....!!
تیر و مرداد رو که تو کشمکش کنکور و اعلام نتایجش بودم.
عاقبتم مدیریت صنعتی تربت حیدریه قبول شدم. البته از رشته های نیمه متمرکز تربیت بدنی قبول شدم که 5شنبه هفته پیش رفتم مصاحبه مشهد. نمیدونم دیگه چی میشه ولی هردو رشته رو دوست دارم . دیگه هر چی خدا بخواد..!شهریور هم رفتم مشهد مجلس داشتیم. خیلی تابستون زود گذشت.
درسته خیلی منتظرتون گذاشتم گذاشتم ولی اومدم تا دوباره باهاتون باشم. سعی می کنم دیگه غیبتام طولانی نشه. به زودی به تک تک وبلاگاتون سر میزنم. فداتون بشم.
بای تا های_مریم

نوشته شده توسط مریم در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 14:13 |
لينک ثابت |
خداحافظ مهستی نازنین
درگذشت بانوی آواز ایران، مهستی نازنین رو به همتون تسلیت میگم



اینم گوشه ای از مراسم خاکسپاری مهستی من :






روحش شاد ـ مریم
نوشته شده توسط مریم در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 16:22 |
لينک ثابت |
بهترین روز زندگی
"بنام او که یادش در دل تــرنم زیباترین نغمه هــای عاشقـــانه است"
با تمام حضـــور سلامت میکنم
با تمام وجــــود تمنایت
با تمام غـــــرور نگاهت
با تمام ســـرور صدایت
خوبین عزیزای من؟ خوش میگذره؟
نمیدونم چی بگم. امروز خیلی خیلی خوشحالم.سال پیش تو چنین روزی خـــدا نهایت لطفش رو به من نشون داد و من بهترین هــدیه زنــدگیم رو از خــــدا گرفتم. آره،
عشق بهــــــــــــــــــــــانه آغاز بود
آغاز قشنگترین صبحدمان زندگی
عشق بهانه سبز با هم زیستن بود
و اینــک وصـــــــــــــــــــــــــــــــال
بـــارش خوشبختی است بر آشیــان عاشق ترین دست ها

**** سالگرد ازدواجمون مبـــــارک****
چشمان زیبـــایت را دوست دارم ای اوج هستی.ای که تمام خـــاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود.
امشب از آسمــان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم.ستارگان را همچو مروارید های درخشان به تو تقــدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمــانت پناه خواهم آورد.
از جنگل سبز چشمـــانت عبور می کنم و عـــاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقــــایق های سرخ را همچو ستـــارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگین های درخشنده رهسپار آسمــان آبیت می شوم.
نــــازنیــن ،امشب به سراغت خواهم آمد و ستــــارگان آسمــانی را همچــو نگین های درخشنده در دستــــانت
خواهم گذاشت.
ای که همه وجودت هستی من است و ای که همه ی خوبیهــایت را در وجود خود احساس می کنم و همیشه صــــدای مهربانت را در سبــــزه زار ذهنم تداعی خواهم کرد.
امشب از جنگل سبز چشمـــانت خواهم گذشت و همیشه نگــاه زیبـــایت را در اعمــاق قـلـب خویش زنده نگــاه خواهم داشت و هر بار با یــاد تو و به عشق تو از آن جنگل سبز و پهناور برای همیشه بوته ای از یاس به یادگار در
قلب خویش خواهم کاشت.
ای خــاطره ی سبز من ،با تمــام وجود گلبرگ های یاس عشقت را آبیــاری خواهم کرد و تا ابد سرزمین سبز عشق را با یاد تو آبــاد خواهم ساخت و تا همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت .
در مشرق عشق دشت خورشيــد تويي
در باغ نگاه ياس اميـــد تـويـي
در بين هـزار پونه آنكس كه مرا
چون روح نسيـــم زود فهميد تویي

با آرزوی اینکه تموم عاشقای دنیا بهم برسند
_./'\._¸¸.•¤**¤•.¸.•¤**¤•..
*•. .•* *امضاء:مــــریم !
/.•*•.\ ¸..•¤**¤•.,.•¤**¤•.*.
نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 20:33 |
لينک ثابت |
****حدس بزنین؟؟؟****
یه سلام پررنگ پررنگ به شما دوستای یکرنک یکرنگ 
ایام سوگواری دخت نبی اکرم،فاطمه زهرا (س) به همتون تسلیت میگم.

بچه ها:
آپ بعدی من در مورد یه مناسبت خیلی بزرگه!!!!
حدس بزنین چیه؟ 
اگه حدساتون باحال و خوشگل بود حتما همه رو تو آپ های آینده میذارم و جواب تک تکتون رو میدم. منتظرم
بای تا های
نوشته شده توسط مریم در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 16:48 |
لينک ثابت |
مهربانا....
مهربانا....
عطر صمیمانه ی همدلی و دوستی را باران باش
باران باش و غرور و تکبر را از قلب ها پاک کن
تو که می توانی جاده های بی سواری را آب ده
تا فردا مسافران بر روی جاده ها بشکفند !
ببار و کویر را سیراب کن تا دیگر هیچ کویری وجود نداشته باشد .
اگر برای همیشه باران باشی قول می دهم همه جا سبز شود .
همان رنگی که همه انتظارش را می شکند.
پرور دگارا...
نیایش های بارانی ام را پذیرا باش تا با
نم نم بانگ اذان تو از سرزمین خواب و رویا
به دیار نماز و بیداری پر گشایم و با تسبیحی از
یاس های عاشق،گلبرگ های تشنه ی وجودم را
با ذکر نام تو سیراب کنم و از هجوم اندوه شب نا امیدی محفوظ بدارم.
ای مهربانترین مهربانان ...

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 17:8 |
لينک ثابت |
سفراتون بخیر
یه سلام با خبرای خوش.
جاتون خالی ...........
روز سه شنبه مادر شوهر و پدر شوهرم(مامان و بابا) از مکه اومدند با یه عالمه سوغاتی های رنگارنگ
دلتون بسوزه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه......
روز سه شنبه ساعت 4 مامان و بابا وارد بجستان شدند وای که دلم براشون چقدر تنگ شده بود. همه سر از پا نمی شناختند مخصوصا عزیز دلم « حسین ».
از اون روز تا جمعه شب همگی خونه ی اونا بودیم، میخوردیم و میخوابیدیم و از خاطرات سفرشون لذت می بردیم. واقعا روزای خیلی خیلی قشنگ و باحالی بود. آرزو میکنم دوباره اون روزا برگردن.
خوب دیگه، زیاد وقتتون رو نمیگیرم، برین بشینین بخونین که بوی امتحانا داره میاد........
بای تا های.
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:37 |
لينک ثابت |
التماس دعا
یه سلام پررنگ.......
خوبین بچه ها؟ از اینکه به کلبه بارونی من سر میزنین و نظر میدین ، ممنونم .
بچه ها امروز یه خبر براتون دارم .......
یکشنبه مادر شوهر و پدر شوهرم که مامان و بابا صداشون میزنم رفتن مشهد تا از اونجا دوشنبه 27/ 1 /86 پرواز کنن به سمت سرزمین نور، مکه مکرمه و مدینه منوره.
از الان دلم براشون تنگ شده، نمیدونم 15 روز چه جوری میخوام طاقت بیارم.
شب قبل رفتنشون که اونجا بودیم خیلی خیلی خوشحال بودن ، همه ما هم دورشون رو گرفته بودیم و میگفتیم چه سوغاتی هایی برامون بیارن .
ولی یکشنبه که میخواستن برن همه گریه می کردن حتی عزیز دلمم گریه می کرد . الهی فداش شم. الهی بمیرم هیچ وقت اشکاشو نبینم. تابستونم که مامان و بابش و خواهراش رفته بودن سوریه تا چند روز حالش گرفته بود. 
خوب دیگه امیدوارم هر چه زودتر این 15 روز بگذره و مامان و بابا برگردن چون بد جوری دل تنگشونم.فعلا بابای گلای من. 
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 11:56 |
لينک ثابت |
تــــــــــــــــو 
تــــــــــــــــو

قصه من و تو آغازش در دفتر آرزوها بود و داستانش در دفتر ليلی و مجنون سروده شد
قصه من و تو از آن نيمه شب پر خاطره آغاز شد و اينك نيز با قصه دوری در حال نوشته شدن است
قصه من و تو آغازی احساسی داشت،حرفهايی رويايی داشت،اما ادامه آن يك داستان عاشقانه و واقعی شد
تو آمدی در خوابم ، نشستی در سرزمين رويايم ، و آن قلب سرخت را با دو دست مهربانت به من هديه دادی
چه زيبا پر كشيديم به سوی دشت پروانه ها ، چه زيبا بر روی ماه نشستی و من نيز ماه را به آرامی حركت
می دادم
لحظه سفرت لحظه زيبايی بود ، لحظه ای كه بر روی گلبرگ گلی نشستی و با نسيم عشق به سوی دياری
ديگر رهسپار شدی 
من نيز در كنار قناری پر بسته نشسته بودم و نوای غمگين او را گوش ميدادم و به شبنمی كه عكس چشمان
خيسم در آن افتاده بود نگاه می كردم
قصه من و تو قصه زيباترين عشق دنيا است ، قصه من و تو قصه يك سرزمين بی انتها است ،
قصه من و تو، قصه يك رويای بيدار شدنی است
آغاز ديدارمان چه پر خاطره بود ، عكس چشمانت هنوز در ذهنم تكرار ميشود ، يك نگاه عاشقانه ، يك نوای
صادقانه ، هديه ای بود پر از آرزو و اميد
سر آغاز قصه من و تو از يك نگاه عاشقانه آغاز شد ، و به لحظه مرگ نيز ختم خواهد شد

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 12:17 |
لينک ثابت |
در سایه ایزد تبارک عید همه شما مبارک
00:03
00:02
00:01
***BOOM***

آغاز سال 1386
HAPPY NEW YEAR

اين بار ميخواهم هفت سين عيد را با ياد تو بچينم ! سبزه با يا د روي سبزه گونه ات ! سمنو به شيريني لبخندت ! سياه دانه به ياد رنگ چشمهايت ! سرکه با ياد ترشي مهربانيت ! سيب با ياد طرديه گونه هايت ! سکه با ياد درخشش قلبت ! سير با ياد تندي کلامت ! ...
خوبي و بدي تو براي من درست مثل هفت سين سفره هفت سين زيباست.

دنیا را براتون شاد شاد و شادی رو براتون دنیا دنیا آرزو می کنم.
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 15:57 |
لينک ثابت |
سلام . خوبین؟ خوش میگذره؟
من تا 3 روز دیگه دارم واسه همیشه میرم ، میدونم این چند وقت خیلی اذیتتون کردم.خوب شاید اونی که بعد از من میاد بهتر باشه
. بدی ، خوبی ازم من دیدین به بزرگواری خودتون ببخشین.
قول بدین هیچ و قت فراموشم نکنین
،قول بدین تجربه هایی که از من پیدا کردین رو تو زندگیتون استفاده کنین
. سعی کنین واسه بعدی بهتر باشین ، سعی کنین بدی همدیگرو فراموش کنین ، میدونم سخته ولی
بهتون ایمان دارم که همتون میتونین موفق باشین.
خدانگهدار
از طرف سال 1385
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 16:18 |
لينک ثابت |
عشق من 
سلام گلای خودم . خوبین؟؟ ممنونم که این مدت با نظرها و ایمیل هاتون سرافرازم کردین.حسابی خجالتم دادین. بهتون قول دادم ادامه داستان عشقم رو بنویسم. بیشتر از این منتظرتون نمیذارم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
آره . روزها گذشت و گذشت و من هر بار که تو خیابون و تو راه مدرسه می دیدمش ذوق می کردم. خیلی روزها به نسرین زنگ میزدم و براش حرف میزدم تا آروم بشم.. همیشه بهم می گفت بیا پیشم تنها تو خونه نمون . ولی من
عاشق تنهایی بودم . تو مدرسه هم یه دوست گل به نام الهام داشتم که براش حرف می زدم البته دوستی من و الهام هنوز هم ادامه داره. یه دوستی دو طرفه که هر دومون همیشه اعتراف میکردیم وقتی با هم از مشکلاتمون میگیم
و حرف می زنیم سبک میشیم . الهام و نسرین شده بودند سنگ صبورم.
واقعا نمیدونستم چه جوری میرم مدرسه و چه جوری میام. جالب اینجا بود که اصلا هم در درسم افت نکردم. سال دوم دبیرستان به خیر و خوبی
گذشت. از یک جهت خوشحال بودم که دیگه درس و مدرسه تموم شد
و از یه جهت ناراحت بودم چون دیگه کمتر از خونه بیرون می رفتم و به همین دلیل کمتر عزیزم رو می دیدم.
اما اتفاق هایی باعث می شد که
ببینمش مثلا موقع انتخابات نمایندگان مجلس بود. همه بجستانی ها حامی یک نفر بودن و بالاخره هم همین نفر یعنی دکتر حاج سید محمود مدنی رای آورد. در تمام طول تبلیغات هر روز من به ستاد می رفتم و همیشه هم اون
رو میدیدم. حتی شبی که موفقیت حاج آقا اعلام شد تا ساعت 5 صبح بجستان جشن بود. و من خوشحال تر از همه که به همین بهونه ساعت ها عزیز دلم رو می دیدم. وای خدای من خیلی شب خوبی بود. روزهای بعدش
خیلی افسوس می خوردم و با خودم می گفتم : « کاش بیشتر نگاش می کردم . ای خدا بازم از این روزها تو زندگیم قرار بده ......»
اواخر تابستون 84 مادر بزرگ « حسین » که زن عموی بابام میشه فوت کرد. تعزیه و مراسم تو خونه « حسین » بود . تا هفت روزمامان ، بابام و منیره اونجا پاتوق زدن فقط برای خواب میومدن خونه. منم اونجا نمی بردن.
میگفتن زشته دختر بیاد اونجا .!!! !!! روز سوم ، هفتم ، چهلم بجستان رسمه مهمونی می گیرن. ولی من نمی رفتم یعنی نمی بردنم.از خدام بود که برم ولی........ . روز سوم یعنی اولین مهمونی ختم موقع نهار تنها تو
خونه نشسته بودم که یه دفعه دم در زنگ زدن.«خدایا کیه !!!!!؟ » رفتم در رو باز کردم. وای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدای من اشتباه نمی کنم نه ؟؟!! عزیز دلم « حسینه » .
آره اون برام نهارآورده بود. الهی بمیرم مشکی پوشیده بود . همون جا از خدا خواستم دیگه اون رو با لباس مشکی و چشمانی قرمز و نگران نبینم
در حالی که سرش پایین بود و با وقار خاصی که تو چشاش بود
سلام کرد و دیس غذا رو بهم داد و رفت. خدای من باورم نمیشه . الهی فداش شم.
روزهای بعد هم اون برام غذا می آورد و از این بابت خیلی خوشحال بودم . شبها که مامانم از خونشون میومد می گفت : « برات غذا
آوردن ؟ کی آورد؟ » و من همیشه دروغی اسم یکی دیگه رو میگفتم و هیچ وقت نگفتم« حسین » نهار آورد.
اون روزها هم سپری شد . تو یه چشم بهم زدن تابستون گذشت وسال سوم شروع شد.دیگه کمتر به نسرین زنگ
می زدم .ولی دیگه صبرم داشت تموم می شد.آخه خیلی کم می دیدمش. فقط گاهی اوقات میومد دنبال خواهرزادش که کلاس اول بود. دو سه ماه بعد از شروع مدارس دوباره خونواده «حسین » ازم خواستگاری کردن. حتی مامان
« حسین » رفته بود سر کار بابام و گفته بود : « مریم مال ماست. پسرعمو ، تو رو خدا بذار این دوتا با هم ازدواج کنن. باور کن« حسین » ما اگه به مریم نرسه دیوونه میشه. اگه بازم میخواین بگین مریم کوچیکه ، باشه ،
بذارین یه حلقه بیاریم نامزد کنیم تا حداقل خیال «حسین » راحت بشه و ....» 
اینا رو مامانم بهم گفت . خیلی خوشحال شدم . با خودم گفتم : « خدا رو شکر که اونم منو دوست داره. و به
خاطرم هنوزم صبرکرده »
ولی حرف آخر مامانم آب سردی بود بر همه خوشی هام و اون این بود که بابا گفته :« نه » چه کلمه مزخرفی !!! دیگه از «نه » متنفر شده بودم.
اون روز تا شب در رو به روم بستم و تو
اتاق گریه می کردم. تصمیم گرفتم با بابام صحبت کنم. ولی خیلی برام سخت بود آخه تا حالا با اون در این مورد حرف نزده بودم. تصمیم گرفتم یه نامه برای بابام بنویسم. شب تا صبح روی نامه کار کردم و بعد از خراب کردن
چندین برگه بالاخره یه نامه نوشتم و از خوبی های اون و خونوادش گفتم و غیر مستقیم بهش فهموندم که دو ستش دارم.
صبح موقع رفتن به مدرسه نامه رو جایی که پدرم هر روز برای صبحانه می نشست و میخورد گذاشتم و رفتم . تو مدرسه استرس زیادی داشتم. برعکس تمامی روزها که انتظار خوردن زنگ رو میخوردم ولی اون روز اصلا
دوست نداشتم برم خونه. خیلی با خودم فکر کردم و گاه گاهی از کارم خندم میگرفت و گاه گاهی در گوشه و کنار مدرسه قطره اشکی صورتم رانوازش می داد. با هزاران ترس و لرز به خونه اومدم. مامانم خیلی عادی برخورد
کرد .بعد از ظهر تو اتاقم نشسته بودم که بابام وارد شد و گفت : « نامه ای رو که نوشته بودی خوندم. ولی فکر میکنی بهتر نیست درست رو تموم کنی؟ دانشگاه بری و بعدا ازدواج کنی؟ و .... » و من خنگ هیچی نگفتم. لال
شده بودم. پدرم از اتاق رفت بیرون و تا در بسته شد شروع کردم به گریه کردن. همش خودم رو فحش می دادم :
« آخه احمق می گفتی دوستش داری!!!می گفتی اسیرش شدی!!....»
اون روز ها هم گذشت. در این مدت مامانم تا اسم پسری رو به عنوان خواستگار میاورد میگفتم :« نه » و چند تا فحشم به دنبالش میاوردم.
بد بخت مامانم همیشه می گفت :« من اصلا از کارات سر در نمیارم» یکی از این
روزها وارد مدرسه که شدم احساس کردم همه به چشم دیگه ای نگام میکنن . زنگ تفریح الهام اومد پیشم و گفت:
« مریم ،تو مدرسه شایعه شده که تو ازدواج کردی اونم با «حسین » !!!!!!! » گفتم :« الهام جدی میگی!!!!!
میدونی که از خدامه ولی به خدا دروغه .....»
این شایعه البته کمرنگ همه جا پیچید. حتی از یکی شنیدم که به حسین و خونوادش هم تبریک گفتن. بی تفاوت از کنارش گذشتم تا اینکه شایعه خوابید.
زمستون تموم شد و عید نوروز فرا رسید. در اولین روز بهار با خونواده به سر خاک رفتیم. سر خاک پدربزرگم نشسته بودم که از دور« حسین » رو دیدم. اون اومد سر خاک پدربزرگم . سرم رو با جسارت بالا آوردم و نگاش
کردم و در همن جا آرزو کردم که سال آینده اولین بهار زندگیمون باشه .
5 اردیبهشت بود که دختر همسایمون به خونمون زنگ زد و بعد از اینکه اطمینان پیدا کرد که تو خونه تنهام اومد خونمون. مطمئن بودم که میخواد از
داداشش برام حرف بزنه.
داداشش یکی از خواستگارای سمجم بود که 3 سالی بود حسابی گیر داده بود 3 ساعت برام حرف زد و پرسید نظر تو چیه؟ منم گفتم :« نه ،من اصلا قصد ازدواج ندارم که بخوام بهش فکر کنم. »
گفت : « مردم میگفتن که با « حسین » نامزدی؟ » گفتم:« دروغه ، مطمئن باش اگه راست بود ، بهت می گفتم . »
وقتی دید اصرارهاش فایده ای نداره پا شد رفت. شب وقتی همه دور هم نشسته بودیم تمام موضوع رو بهبابا و
مامانم گفتم و زدم زیر گریه.اینقدر فحش به اون و خونوادش دادم که حد نداشت. خونوادم شوکه شده بودن. بابام سعی کرد آرومم کنه ولی فایده ای نداشت. روزای بعد هم مامانش زیاد اومد و رفت ولی من اعتنا نمی کردم.
روزشنبه 16 اردیبهشت بود. زنگ تفریح داشتم دنبال الهام می گشتم که معلم ورزشمون که خیلی باهم جوریم ، دستمو گرفت و گفت :« مریم بی معرفت ، مبارک باشه »
در جا موندم !!!!!!!!!!!!! گفتم: « برای چی؟ »
گفت :« فکر نکن میتونی منو بپیچونی ؟ آقاتون خوبن؟»
بعدشم ازم خواست برم تو اتاق ورزش چون تولد دخترش که کلاس اول دبیرستان درس می خوند بود. الهام رو پیدا کردم و قضیه رو بهش گفتم. الهام گفت :« مریم
از دیروز همه دارن بهم اینو میگن ،مریم این دفعه خیلی شایعه بزرگیه. مواظب خودت باش . » بعد شم گفت :
« درسته ما همه چیز رو بهم میگیم ولی باور کن اینقدر این خبر رو شنیدم که کم کم داره باورم میشه و فکر میکنم
تو بهم دروغ میگی » گفتم : « الهام به جون کسی که میدونی جونم به جونش بسته است قسم میخورم هیچی نیست ». با هم رفتیم اتاق ورزش که تولد دختر دبیرمون رو تبریک بگیم. ولی وارد شدن من همانا و دست زدن و
تبریک گفتن و دست زدن بچه ها همانا. گفتم : « به خدا ، به ولای علی ،دروغه. چرا آخه باید از شما پنهون کنم.....» حرصم در اومده بود . هیچ کس حرفم رو باور نمیکرد. معلم های دیگه هم بهم تبریک میگفتن و
در مقابل من انکار میکردم. اینقدر اون هفته اذیت شدم که پنج شنبه نتونستم برم مدرسه . و این شک بچه ها رو بیشتر کرد. حتی همه تو خونواده هم میگفتن . هر شب موقع نماز فقط دعا میکردم : « خدایا روزی رو برسون که
تبریک بچه ها به یقین بپیونده. » در این مدت فال حافظ که خیلی بهش معتقدم رو میگرفتم. دقیقا روز 20 خرداد که هم از دلتنگی داشتم دیوونه میشدم و هم امتحانای خرداد حرصم رو در آورده بود یه فال گرفتم که این اومد :
شب وصلست و طی شد نامه هجر سلام فیه حتی مطلع الفجر
دلا در عاشقی ثابت قدم باش که در این راه نباشد کار بی اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه ولو آذیتنی بالهجر و الحجر
بر آی ای صبح روشن دل خدا را که بس تاریک می بینم شب هجر
روز 23 خرداد آخرین امتحانم بود.از مدرسه که به خونه اومدم مامانم گفت : « مادر « حسین » زنگ زده و باز ازت خواستگاری کرده ...» دل تو دلم نبود.مستقیم به سراغ دیوان حافظ رفتم و فالی گرفتم که خیلی امیدوارم کرد :
چه مستیست ندانم که رو بما آورد که بود ساقی و این باده از کجا آورد
تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر که مرغ نغمه خوان ساز خوش نوا آورد

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن که باد صبح نسیم گره گشا آورد
رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد

صبا به خوش خبری هدهد سلیمانست که مژده طرب از گلشن سبا آورد
علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست برار سر که طبیب آمد و دوا آورد
بعد از ظهر مامان و بقیه میخواستن برن بیرون. مامانم اومد و گفت : « مریم ، بابا بازم میگه نه!!! ، خودت هر کاری دوست داری بکن.» فهمیدم مامانم راضیه ولی اعصابم از دست بابام بهم ریخت. تا شب گریه میکردم ،طوری
که وقتی خودم رو تو آینه دیدم وحشت کردم.
تصمیم گرفتم به خاله بزرگم زنگ بزنم و ازش بخوام که به مادر بزرگم بگه ، چون اون تنها کسی بود که پدرم ازش حرف شنوی داشت. به خالم زنگ زدم و در حالی که اشک می
ریختم همه چیز رو بهش گفتم و ازش خواستم هیچ کس نفهمه. اون پس از این که کاملا اطمینان پیدا کرد که من « حسین » رو دوست دارم گفت :« همه کارها با من. من الان به مادربزرگ زنگ میزنم تا اون به بابات بگه. ..»
شب دقیقا ساعت 10 شب مادربزرگم زنگ زد. من تو اتاق بودم. خیلی دوست داشتم بدونم بابام چی گفته. صبح خالم بهم زنگ زد و گفت : « مامان بزرگ دیشب به بابات گفته چرا این قدر با سرنوشت دو جوون بازی می کنین؟
چرا نمیذارین این دو تا به هم برسن؟ و........ »
خالم گفت :« بابات پرسیده شما از کجا میدونین مریم اون رو دوست داره ؟ و مامان بزرگ گفته از اون جایی که وقتی کسی دیگه میاد خواستگاری مریم ، مریم دادش در
میاد ولی اینا که میان مریم سکوت می کنه....» وهمچنین گفت :« با اجازه تو من به « حسین » آقا زنگ زدم و ازش پرسیدم مریم رو دوست داری یا نه؟ اون اول از این که فهمید تو هم اونو دوست داری تعجب کرد و بعدش
گفت که اگر مریم منودوست داره بهش بگین من دیونشم و اگه عاشقش نبودم 4 سال به خاطرش صبر نمی کردم ...»
خلاصه اینکه خالم گفت : «خیالت راحت باشه ، اون مال تو و تو مال اونی. » داشتم بال در میاوردم..... یعنی میشه من به اون برسم. روز بعد قرار بود مامان« حسین » زنگ بزنه و جواب بگیره یعنی چهارشنبه مورخ
24/3/85 ، موقع نهار همه دور هم نشسته بودیم که پدرم که حال فهمیده بود تو قلب دخترش یکیه گفت : « مریم ، من به اینا چی بگم؟ » دوست داشتم زود بگم بگو «آره» ولی زبونم روی آره نمی چرخید. گفتم :« نمیدونم »
داداشم که دوست جون در جون «حسین » بود یواشکی گفت :«میخوای چیکار کنی؟ نظر منو اگه بخوای میگم خوبه ولی هر جور خودت میخوای » پدرم گفت :« ببین شاید دیگه نتونی درس بخونی اشکالی نداره ؟ و ....»
در مقابل حرف های زیادی که پدرم زد و انگار هیچ کدوم هم یادم نیست گفتم :« بابا ، من اونو دوست دارم !!!»
همه در جا موندن . بلافاصله پدرم که خیلی خیلی آدم منطقی هست گفت:« باشه ، چشم ، هر پدری آرزو داره بچه هاش خوشبخت بشن و با کسی ازدواج کنن که خودشون میخواین » یکدفعه تلفن زنگ زد. مامان« حسین » بود.
پدرم بعد از کمی ناز آوردن گفت :« باشه صبر کنین از بزرگای فامیل اجازه بگیریم. » خیلی خیلی خوشحال بودم. دل تو دلم نبود. « « حسین » داشت مال من میشد و این چیزی بود که سال ها آرزوش رو داشتم . 

اون شب عموم که تو سبزوار زندگی میکنن رو نتونستیم پیدا کنیم.روز بعد ساعت 8 صبح مامان «حسین » زنگ زد که جواب بگیره . و مامانم این رو گفت که هنوز از عموش نپرسیدیم . شما فردا زنگ بزنین.
در این دو روز الهام و نسرین دم به دقیقه زنگ میزدن و اخبار خونه رو ازم میگرفتن. شب که پدرم به خونه اومد به عموم زنگ زد و از اون اجازه گرفت . فردا صبح ساعت 5/9 بود که مامان «حسین» زنگ زد و مامانم گفت :
« باشه ، هر وقت دوست دارین تشریف بیارین !!!!!!.»
قرار شده بود همون شب بیان خونه برای خواستگاری. حال عجیبی داشتم .
اون روز نه من با کسی حرف میزدم و نه کسی با من . تمام روز با مامانم و
خاله ام که خیلی مدیونش بودم و هستم خونه رو تمیز کردیم و وسایل رو آماده کردیم .شب همه اومدن. من به مامانم گفته بودم که چای نمیارم.!!!! چون خیلی خجالت می کشیدم. در حالی که با خاله کوچیکم تو آشپزخونه
بودیم و اون داشت سر به سرم میذاشت ، یکدفعه خاله بزرگم اومد و گفت :« پاشو برو تو اتاقت با « حسین » آقا حرف بزن »
رفتم و با هزار استرس و لرز نشستم. خدای من باورم نمیشد.
این همون «حسین » بود .
20 دقیقه تو اتاق بودیم. 10 دقیقه اش که سکوت مطلق بود و بعدشم که تا اومدیم حرف بزنیم داداشم میومد تواتاق و به بهانه عکس گرفتن اذیت میکرد.
در این مدتی که موند من ازش یه چیزی خواستم و اون غیرت و مردانگیش همراه با صداقت بود و اون هم بهم قول داد که جوری باشه که من میخوام و بهم اطمینان داد که تا نفس آخر بامن می مونه. 
تو اتاق پذیرایی صحبت از مهریه شد و بعد از این که همه به توافق رسیدن قرار شد فردا صبح بریم آزمایش و شب هم عقد کنیم و 21 تیر هم جشن بگیریم.
روز بعد ساعت 7 بیدار شدم. حاضر شدم و منتظرموندم. ساعت 5/8 بود که « حسین » همراه با دو خواهرش و خاله من اومدن دنبالم و من از خجالت نمیدونستم چی کار کنم مخصوصا که یکی از خواهراش معلمم بود. 
بعد از دادن آزمایش و مثبت بودن جواب اون تصمیم بر این شد که برای خرید حلقه به گناباد بریم. ساعت 3 بعدازظهر راهی گناباد شدیم و من در طول سفر فقط به چشمان« حسین » نگاه میکردم که هر کسی رو مجذوب
خودش می کرد.
گناباد به خونه خواهر« حسین » رفتیم. اون روز مسابقه فوتبال بین ایران و پرتقال از سری مسابقات جام جهانی بود. ساعت 6 بود که به بجستان برگشتیم.ساعت 8 همه اومدن خونه . اول عاقد بله رو
از « حسین » گرفت و بعد از من !!!!!!!!!!!!!!!!! و این گونه بودکه 27 خرداد 1385 شد تاریخ عقد من و
« حسین » .. روزی که هیچ وقت از یادم نمیره . روزی که به قول« حسین » خدا کمال لطفش رو به هر دومون نشون داد.
خدایا ! دوست دارم ... . 

-----------------------------------------------------------------------------------------------
خوب عزیزان من، میدونم پستم خیلی طولانی شد ، ببخشید . امیدوارم همه عاشق ها به عشقشون برسن چون من که این مزه رو چشیدم میدونم خیلی خیلی شیرینه

نوشته شده توسط مریم در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت 12:43 |
لينک ثابت |
عزاداری اباعبدالله در بجستان
سلام دوستای عزیزم . خوبین ؟ خوش می گذره؟ امیدوارم عزاداری هاتون مورد قبول حق تعالی واقع شده باشه
.
در این پست قصد دارم عکس هایی از گوشه و کنار عزاداری شهرمون بجستان رو بذارم. امیدوارم خوشتون بیاد. البته اگه عکس ها کیفیت بالایی نداره ببخشید، چون با موبایلم گرفتم و بهتر از این نمیشد.








نوشته شده توسط مریم در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 19:5 |
لينک ثابت |
یا حسین (ع)
شهادت سرور و سالار شهیدان اباعبدالله الحسین و ماه محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر رو به همه دوستای گلم تسلیت میگم.
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 17:40 |
لينک ثابت |
« لیلی قصه ی عشق »
لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارمین بار
و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت: « کاش این گونه نبود. »
خدا گفت: « هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.
لیلی! قصه ات را عوض کن. »
لیلی اما می ترسید. لیلی به مردن عادت داشت.
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.
خدا گفت: « لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا، لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست. لیلی اشک نیست. لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست. لیلی زندگی ست.
لیلی! زندگی کن.اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی را به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختر عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصه ات را دوباره بنویس. »
.
...
....
.........
لیلی، به قصه اش برگشت.
این بار اما نه به قصد مردن.
که به قصد زندگی.
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام.

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 18:30 |
لينک ثابت |
سلام سلام و بازم سلام به همه دوستای گلم. بچه ها این بار براتون چند عکس از نانسی گذاشتم. اگه دوست داشتین برام تو قسمت نظرها بنویسین تا هنوزم براتون عکس از این خواننده معروف دنیای عرب بذارم.



نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 12:20 |
لينک ثابت |
و من عاشق این عشقم!!
سلاممممم 
یه درد دل جانانه با یه معشوق عاشق نواز گفتم :
« خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت
بگویم وبگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ » گفت:« عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من
تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات
بودنت را به نظاره نشسته بودم ............»
گفتم: « پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟»
گفت :« عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای
روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تاهمیشه شاد بود . »گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر
سر راهم گذاشته بودی ؟ گفت :« بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند
من بود که عزیز ازهر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی
رسید........»
گفتم :« پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟ گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت
فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .........»
گفتم : «پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟»
گفت :« اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای
تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر
، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان
بار اول شفایت می دادم .............»
گفتم :« مهربانترین خدا ، دوست دارمت .......»
گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت.
.« و من عاشق این عشقم »


نوشته شده توسط مریم در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 23:38 |
لينک ثابت |
یادم رفته بود!!!!!!!!!
سلام.این عکس رو آقا آرش از وبلاگ پریچهر برام فرستاده بود یادم رفت بذارم تو وبلاگم . آقا آرش ممنونم

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 23:29 |
لينک ثابت |
یه خبر خوش کوچولو!!!!
سلام و هزارتا سلام به همه دوستای خوش کلام
ابتدا از همه کسانی که لطف کردن ، قدم رنجه فرمودن و به وبلاگم سر زدن و از همه مهم تر این که تولدم رو بهم تبریک گفتم ممنونم. امیدوارم بتونم جبران کنم.
دوم اینکه تو ایمیل ها و کامنت هاتون ازم خواسته بودین ادامه قصه عشقم رو بنویسم. باشه حتما این کار رو انجام میدم. اجازه بدین این امتحانای لعنتی تموم شن
راستی برام دعا کنین.
و حالا خبر خوش اینکه سرعت اینترنت تو بجستان رفته بالا و از این به بعد من میتونم مثل همه شما مطالبم رو ویرایش کنم و براتون عکس بذارم
عکسی هم که این پایین براتون گذاشتم به مناسبت تولدم آقا محسن گل از وبلاگ محسن و شهلا برام فرستادن. آقا محسن ممنونم

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 11:28 |
لينک ثابت |
تولدم مبارک !!!
با صد تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صد تا دریا پرعشق و اشتیاق پولک
یه قلب عاشق با یه حس بیقرار و کوچک
فقط میخواد به خودم بگه ** تولدم مبارک **
*******************
تولد تولد تولدم مبارک
. مبارک مبارک تولدم مبارک
.بیام شمعارو فوت کنم
تا صد سال زنده باشم(تازه 100 سال کمم هست،قابل توجه عزرائیل)
در غروب روز 4 دی سال 1367 دختری در خانواده ای مهربان و بامحبت به دنیا آمد که به دلیل مصادف بودن تولد این دختر کوچولو با میلاد عیسی بن مریم نامشو « مریم » گذاشتند. اگه بخوام از قیافه بدو تولد مریم براتون بگم همین بس که عمه ی مریم میگه :« وقتی مریم به دنیا اومد اونقدر زشت بود که میخواستم از طبقه بالا پرتش کنم پایین!!!!!!»
آره بچه ها اون دختر کوچولوی زشت !!! منم. ولی الان خیلی تغییر کردم (نذارین به حساب تعریف،جدی میگم) الان هر کسی منو می بینه منو به عمه خدا بیامرزم تشبیه می کنه ؛ عمه من در عنفوان جوانی و با داشتن یه بچه چند ماهه فوت کرد و همه میگن اونقدر خوش اخلاق و «خوشگل » بوده که تو بجستان تک بوده. ولی چه فایده آرزوی دیدنش همیشه بر دلم مونده، من به دنیا نیومده بودم که اون فوت کرده (نور به قبرش بباره).
پدرو مادری بسیار مهربون دارم که هر چی ازشون بگم کم گفتم ؛ از همین جا به دوتاشون میگم که خیلی خیلی دوستشون دارم. داداش بسیار گلی دارم که بزرگتر از خودمه و در رشته پرستاری دانشکده علوم پزشکی سبزوار درس میخونه ،محمد تک داداش من پسر بسیار گلی که مدتی است ندیدمش و دلم براش یه ذره شده. محمد جون اگه وبلاگمو میخونی از راه دور میبوسمت و بهت میگم که با تمام وجودم دوستت دارم و بهت افتخار می کنم. دومین بچه خودمم که گل سر سبد خونه بچه وسط خونوادم و الان در رشته ریاضی فیزیک_پیش دانشگاهی درس میخونم و امسال کنکور دارم (ای خدا!!!!!!!!!!!!) بچه آخر خونه منیره ست که در پستهای قبلی براتون ازش نوشتم. منیره جون با اینکه هنوز نمیتونی بخونی و هیچی نَوفَهمی ولی بدون دوستت دارم یه عالمه قد سر قابلمه....!
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
زندگی شخصیم مثل همه شما فراز و نشیب های زیادی داشته که گوش شیطون کر فرازاش خیلی بیشتر بوده. در این 18 سال زندگی خاطره های تلخ و شیرینی داشتم که اگه بخوام همگیشو بگم میلیونها پست باید بنویسم. ولی تلخ ترین حادثه زندگیم بر میگرده به سال 1380 که در طول 4 ماه 5 تا از عزیزانم رو از دست دادم که مهمترین اونها و عزیزترینشون پدربزرگ گلم بود. وای الان که دارم مینویسم گریم میگیره. من خیلی دوستش داشتم ولی اون در 4 مرداد80 من و خونوادم رو تنها گذاشت. وقتی فوت کرده بود همه میگفتن اونقدر نورانی بوده که حد نداشته ولی از اونجایی که من از مرده میترسم ندیدمش ولی الان که فکر میکنم حسرت میخورم. خدا رحمتش کنه.حادثه تلخ دیگم هم فوت مادربزگم بود. اصولا میدونین که ما دخترها به مادربزرگ ها خیلی نزدیکیم و فوت مادربزرگم دوباره غم تنهایی و بی کسی رو به خونمون آورد. خونه مادربزگم دو طبقه بود که تا قبل از اینکه من وارد کلاس اول بشم ما طبقه بالا بودیم و مادر بزرگ و پدربزرگم (پدریم) طبقه پایین. من عاشق آش رشته های مادربزرگم بودم و اینو خودش خوب میدونست و بیشتر موقع ها برام درست میکرد. یادمه وقتی مدتی طول می کشید و من پیش مادربزرگم نمیرفتم سریع اون سبزی میریخت تو روغن تا بوی آش رشته بلند شه و به من برسه تا به اون بهونه من برم پیشش. وای که چقدر دوست داشتنی بود. خدا بیامرزدش.
اما حادثه های شیرینم خیلی زیادن. ولی هیچ کدوم به پای عشق و عاشقی و رسیدن به محبوب و معشوق نمیشن. شاید خیلی هاتون نمیدونین پس خواهش می کنم تا آخر همراهیم کنین.
ازامتحان آخر سال سوم راهنمایی برگشته بودم که متوجه شدم دو تا خانم تو خونمون نشستن. این دو دخترهای دختر عموی بابام بودن.شاید احساس کنین نسبت فامیلی دوریه ولی کلا خیلی با هم رفت و آمد داریم. تا من وارد شدم همه ساکت شدن. منم به رو خودم نیاوردم. بعدش مامانم گفت:اینها برای خواستگاری اومده بودن و تو رو برای داداششون «حسین » خواستگاری کردن. حرصم دراومده بود. آخه من هنوز سنی نداشتم ولی تو شهر ما دخترهای زیادی هستن که تو دوره راهنمایی ازدواج میکنن و حتی یه نفر رو میشناسم که کلاس پنجم ابتدایی عقد کرده بود. جواب قطعی من « نه » بود. خوب یادمه منم اولین خواستگارم کلاس اول راهنمایی بودم که اومد. خیلی آدم عوضی بود پسر همسایه مون بود،جالبه بهتون بگم این آقا تو راه مدرسه مزاحمم هم میشد که منم به داداشم گفتم و اونم با دوستاش دخل پسر رو آوردن. اون که ازدواج کرد و گم شد.ولی حسین دست بردار نبود. پسر خیلی خوبی بود ولی من کوچولو بودم. بعدشم همیشه دوست داشتم با کسی ازدواج کنم که عاشقش باشم. شهریور سال 83 میخواستیم بریم مشهد چون جشن دومادی پسر عمه ام بود. ولی چون بابا و داداشم کار داشتند قرار شد من و مامانم و خواهر کوچولوم تنها با اتوبوس بریم. تو ترمینال بودیم که یه دفعه متوجه اومدن حسین به ترمینال شدم. گفتم : خدایا تو عمرمون میخواستیم یه دفعه با اتوبوس جایی بریم تو رو خدا این با همون نیاد و گر نه من تا اونجا باید مثل موش مرده بشینم و جیکمم در نیاد.ولی دعام مستجاب نشد. زود رفتم تو اتوبوس. خوب یادمه صندلی 2 سمت راننده نشستم و بدجوری غمگین شدم. مامانم و منیره هم کنارم نشستن.یه دفعه حسین وارد شد و با مامانم احوالپرسی کرد ولی من از جام تکون نخوردم و اعتناش نکردم، اون تو صندلی 4 سمت شاگرد نشست و قشنگ به من مسلط بود (نامرد !!!) اتوبوس میخواست حرکت کنه منم بلند شدم وبرای داداشم دست تکون دادم و میخواستم بشینم که چشام تو چشای حسین اوفتاد. یه لحظه شوکه شدم. غرور خواستی که تو چشاش بود داشت دیوونم میکرد. وقار و سنگینیش اجازه نداد بهم زل بزنه و سرشو انداخت پایین. ولی من مثل این بت ها فقط نگاش میکردم. یه لحظه تموم خوبیها،صداقت ،پاکی و هرچی رو بگین تو چشای خوشگلش دیدم. مامانم زد به دستم : « بشین مریم. کجا رو داری نگاه می کنی؟» برخلاف میل باطنیم نشستم میخواستم به مامانم بگم بذار نگاش کنم. دیگه نه من اون مریم چند دقیقه پیش بودم و نه حسین برای من همون حسین گذشته بود. سر جام میخکوب شدم. خدایا یعنی چی شده!!یعنی تو قلبم چه اتفاق هایی داره میفته؟؟؟؟!!!یعنی من عاشق شدم؟؟ دنبال بهونه می گشتک که برگردم و نگاش کنم ولی مامانم بدجور ضدحالی بود. یه لحظه متوجه شدم مامانم خوابیده. قند تو دلم آب شد. برگشتم و نگاش کردم ( تابلو!!!!) وای خدا یعنی.......!! یه جایی اتوبوس برای نماز ظهرنگه داشت . مامانم زود پیاده شد.ولی من دوست داشتم آخرین نفر پیاده شم.همه رفتن پایین. ولی اون داشت تو ساکش نمیدونم دنبال چی میگشت. شایدم بهونش بود! دیدم خیلی ضایعه برای همین تصمیم گرفتم پیاده شم ولی اون زودتر از من رفت و دم در اوتوبوس واستاد و با لبخند ملیحی گفت: « میخواین پیاده شین،بفرمایین» وای خدا چه خنده ی دلنشینی!!!!!! خلاصه رسیدیم مشهد. اون اومد با ما خداحافظی کنه. منم زود پاشدم و باهاش خداحافظی کردم در حالی که هیچ وقت دوست نداشتم ازش جدا شم .تو ترمینال خاله و دختر خاله ام هم اومده بودن دنبالمون. سوار ماشینشون شدیم و به مهمونسرای اداره شوهرخاله ام رفتیم. تو راه دختر خاله گلم نسرین که دانشجوی رشته حقوقه ازم پرسید: «چته مریم ؟ تو مریم همیشگی نیستی؟» گفتم :«نه دختر خاله خوبم .شاید خستگی راهه .» چه بهونهی دهن کوبی براش آوردم دیگه بدبخت هیچی نگفت (الهی بمیرم نسرین جون) . خلاصه رسیدیم خونه. اول اتاق ها رو تقسیم کردیم.من و دختر خالم تو یه اتاق بودیم،مامانم،منیره و خالم تو یه اتاق و دوتا پسرخاله هام و شوهر خالم تو اتاق دیگه. کاش یه اتاق دیگه بود که من تنها میبودم. ولی بازم خدارو شکر میکردم که با مامان وخالم نیفتادم اگه نه اونا بدجور بهم گیر میدادن. شب موقع شام در صورتی که اصلا میلی به خوردن غذا نداشتم ولی با خواهش دخترخالم اومدم و رو صندلی نشستم. بدبخت دخترخالم تنهایی همه میز رو چیده بود. با کمال بی میلی دو سه قاشق خوردم و اومدم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم. یه لحظه هم فکر حسین منو آروم نمیذاشت. همش با خودم میگفتم :«خدایا کمکم کن. احساس میکنم دو......دوس......دوستش...دوستش دارم. یعنی من عاشق شدم.!!!!» باور کردنش برام خیلی سخت بود یعنی آدم با یه نگاه عاشق میشه!! نسرین وارد اتاق شد و گفت: « مریم تو رو خدا بگو چی شده؟ اتفاقی برات افتاده؟ و..... چرا تو عادت داری همه چیز رو میریزی تو خودت ؟به خدا دیوونه میشی؟» نسرین درست میگفت من همه چیز رو میریزم تو خودم و به هیچ کس نمیگم. نمیدونم چی شد که خودمو انداختم تو بغلش و در حالی که زاز زار گریه می کردم همه چیز رو براش گفتم. و در آخرشم گفتم :«نسرین من عاشق شدم می فهمی عاشق؟؟؟» بدبخت نسرین داشت از تعجب شاخ در میاورد :«مریم مطمئنی؟ مریم اشتباه نمیکنی؟» اونقدر براش ازحسین گفتم که خوابش برد. ولی خودم تا صبح نخوابیدم. داشتم با خودم براش شعر میخوندم : « مرا به آغوشت راه بده ،مي خواهم براي اولين با ر ببوسمت ، بيا چشمانمان را ببنديم ، مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد وهر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم ، از لذت انتهايي جسممان ، وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم ، چشمانت را باز كن , لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس، ما ساعتها ست كه در آغوش يكديگر مي گرييم . اي تنها هم آغوش من ، بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام وجسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام ، بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري ، از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد. ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ، ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند .
دلم براش یه ذره شده بود. دوست داشتم ببینمش. حالا به این جمله ایمان آورده بودم که: { دقايقي تو زندگي هستن که دلت براي کسي اونقدر تنگ مي شه که مي خواي اونو از رويات بکشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش کني .} ولی میدونستم حداقل تا یه ماه دیگه که مشهدم نمیبینمش. روز بعد رفته بودیم بازار که دیدمش. «وای خدای من نسرین حسینه. به خدا خودشه نسرین. نسرین نگاش کنه خودشه...» باورم نمیشد تو مشهد به اون بزرگی ببینمش.« وای خدای من شکرت» ولی اون اصلا منو ندید. دیگه شارژ شارژ شدم. بعد از حدود 20 روز از مشهد برگشتیم. روزها گذشت و گذشت و من هر بار که تو خیابون و تو راه مدرسه می دیمش ذوق می کردم. خیلی روزها به نسرین زنگ میزدم و براش حرف میزدم تا آروم بشم .
خوب این قسمتی از عشق و چگونگی عاشق شدن من بود اگه دوست دارین ادامه رو براتون بنویسم ، تو قسمت نظرها بنویسین تا من تو آپ های آیندم براتون بنویسم.
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
راستی دیروز تولد دختر خلم هم بود که از همین جا بهش تبریک میگم. مریم کوچولو متولد 3/10/85 و کوچکترین نوه مادربزگم هم هست. دختر ناز و تپل با چشمای مشکی که هر کی ببیندش عاشقش میشه!!! به جز « دَ دَ » و « بابا » گفتن یه کار خیلی خیلی مفید یاد گرفته و اون اینه که گوشی تلفن رو برمیداره و یه شماره میگیره اگه کسی جواب نداد از روی شماره هایی که تو حافظه تلفنشونه یه شماره رو میزنه و شروع میکنه به بابا و... گفتن. به نظرم کار خیلی مفیدیه تلفن برای آیندش به درد میخوره !!!!!! مگه نه؟؟؟
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
این عکسی هم که کنار وبلاگ گذاشتم رو آقا محسن احمدی نویسنده وبلاگ محسن وشهلا برام فرستاده که همین جا ازش تشکر میکنم. ممنونم آقا محسن ،انشاالله جبران کنم.
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
اینم فال جالب برای متولدین دی:
خودتان را چنان در كارها غرق ساختهايد كه بهمسائل مهم زندگي توجه نميكنيد اين گونهرفتاركردن هميشه موفقيتآميز نيست. بخشمهمي از زندگي، معنويت و علاقهمندي است كهنبايد از آن غافل بود. در سال جديد به كساني كهدوستشان داريد نشان دهيد كه علاقهمنديد.يادتان باشد از آفتاب بايد صافي و روشنايي راآموخت. آينده خوب و درخشاني در انتظارشماست به شرط آن كه بدون فوت وقت بكوشيدتا از فرصتهاي به دست آمده استفاده عاليببريد. زندگي خودتان را هماهنگ كنيدفعاليتهاي ورزشي را دستكم نگيريد. راجع بهآينده خوشبين باشيد، اتفاقات خوبي برايتان درراه است. يادتان باشد، آدم عاقل همهتخممرغهاي خود را در سبد يك نفر نميگذارد.بايد با احتياط رفتار كرد كه هرگونه احتمالي را درنظر داشت. از هيچ كس انتظاري نداشته باشيد باتوكل به خداوند ميتوان به پيروزيهاي بزرگيدست يافت. بين كار و زندگي در عشق و دوستيبايد شفافيت و صداقت داشت. از آفتاب بايدصافي و روشنايي آموخت
و اینم خصوصیات متولدین این ماه :
داراي شخصيّت عالي ، خيلي لايق و كاردان ، بهترين رئيس ، انتقامجوي شديد ، ساده پوش و بي آلايش ، محتاط ، آرام و صبور ، مرد عمل ، مقتدر ، پر تحمّل ، جدّي و جاه طلب ، فعّال و كوشا ، واقع بين ، سركش ، پول دوست ، بيهوده انرژي تلف نمي كند ، از تجربيّات خود و ديگران به خوبي استفاده مي كند ، باشرف و با وجدان ، تميز ، خودكفا و سودجو ، داراي حس مسئوليّت زياد ، دشمن ولخرجي و اسراف ، حسابگر ، مخالف تجمّلات ، صاحب شأن و مقام ، سازمان دهنده خوب ، تقريباْ سياستمدار ، كوشا و مطمئن و خونسرد ، تودار ، مالك همسر خود ، حسود و بدبين ، متنفّر از طلاق ، داراي عدم اعتماد به نفس كافي ، قدرت طلب ، خانواده دوست ، خشك ولي مهربان ، خشن ، داراي زبان نيشدار ، شاد و با نشاط ، داراي باطن خروشان ، غير قابل گذشت ، قدر شناس ، گاهي اوقات خجالتي ، باانضباط ، بد اخم و بد عنق ، داراي حافظه قوي ، زود سر كار مي آيد و دير مي رود ، از تنبلي بيزار است ، اهل دكتر و دارو ، خونسرد و مداوم ، ثابت قدم ، خودكار ، مذهبي ، شنونده خوب و گاهي اوقات لجباز .
مشخصات مرد قدرت طلب، خانواده دوست، خوددار و سرد، در عرصه عشق كم حرف و كم تظاهر، پدري جدي و خشك اما مهربان و دلسوز. مقام را به ثروت ترجيح ميدهد. در جواني بسيار جدي است ولي به تدريج كه پا به سن ميگذارد نرم ميشود. ابراز عشق و علاقه را بايد به وي ياد بدهيد. مرد اين ماه هرگز از روي هوس ازدواج نميكند.
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
اینم تقدیم به تموم متولدین دی از طرف من:
اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي
بوته اي در دامنه اي باش
ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد
اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش
اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش
و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!
همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود
در اين دنيا براي همه ما كاري هست
كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر
و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست
اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!
قربون همتون بشم که اینقدر مهربونید.
booooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooos
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه چهارم دی 1385 ساعت 14:17 |
لينک ثابت |
شب یلدا هم گذشت!!!
سلام بچه ها. خوبین؟ چه خبر؟ من که خوب نیستم !!!!! از دل درد دارم میمیرم میدونین چرا؟ آخه اینقدر دیشب هَله هوله خوردم که حد نداشت. چون قول داده بودم براتون خاطره شب یلدا رو تعریف کنم بیشتر از این منتظرتون نمیذارم .....
******************
همون طور که در پست قبلی نوشته بودم قرار بود ما بریم مهمونی!!! بعد از میلیون ها سال حاضر شدن ( آخه میدونین که اصولا ما دخترها زود حاضر میشیم ) بابام داشت ماشین رو از گاراژ در میاورد که یه لحظه احساس کردم ماشین چند تا از اقوام مون از دور داره میاد!!!! خدا شانس بده!!! به بابام یه اشاره کوچولو کردم همه طبیعی برگشتیم خونه و ضایع نکردیم. زود لباس هارو در آوردیم.یکدفعه صدای در بلند شد چشمتون روز بد نبینه حدود 10000000000000 نفر جمعیت وارد خونه شدن. 3 تا خاله با برو بچه شون،مادربزرگ و پدربزرگ، عمه جون با خونوادش ، (هنوزم هست !!!مُردم مامان کجایی؟؟؟)دختر عموی بابام با شوهرش و 4 تا دخترش که دخترهاش هر کدوم با شوهرشون و بچه هاشون که روی هم رفته 50 نفر بودیم..........................
خلاصه اون شب خونمون غوغایی بود. اول بابام و بقیه مردها شروع کردن به دست انداختن ما خانمها و از کارامون ایراد می گرفتن. من و بقیه هم کم نیاوردیم . یکی اونا میگفتن 100 تا ما جواب می دادیم. بحث عوض شد و رسیدیم به کلکل پرسپولیها و استقلالیها. از اونجا که من پرسپولیسی دو آتیشم بازم کم نیاوردم. نوبت به آواز خونی فادر_بابای گلم _شد وای جاتون خالی !!!! داد همسایه ها در اومده بود آخه مرغاشون از تخم افتاده بودن!!!!!!. بقیه هم دست میزدن و پسرهای فامیلم میرقصیدن. وای چقدر خنده دار میرقصیدن ما دخترا اینور از خنده غش کرده بودیم. وای الان که فیلمشو نگاه می کنم بازم برام تازگی داره و از خنده میمیرم. مامانم هم همینجور خوراکی میاورد و ماهم میخوردیم از نسکافه گرفته تا شیرینی و شکلات و آجیل و 5-6 نوع میوه و.... خلاصه تا ساعت 2 شب روال رقص و دست ادامه داشت تا اینکه همگی متوجه یه صدای خر و پف عجیبی شدیم. بله!! این صدای خر و پف دلنشین پدربزرگم بود که نوید رسیدن ساعت خواب رو می داد. ولی مگه ما دست بر دار بودیم. تصمیم گرفتیم گل یا پوچ و پاستور(از نوع مجازش)بازی کنیم. پایان بازیمون مصادف با صدای گرم اذان صبح بود. همگی زدیم زیر خنده و متوجه غرغرهای بزگ های فامیل شدیم :«بسه، خجالت بکشین!!!! پاشین میخوایم بریم!!!» (خدایا شکرت بیا دهنتو ببوسم!!!) همگی نماز خوندیم و مهمونا حاضر شدن که برن. و دقیقا ساعت 45/5 بود که رفع زحمت کردن (آخیش). وای خونمون دیدنی بود . اینقدر پوست تخمه و میوه و.. ریخته شده بود که شبیه کلاسمون شده بود. خلاصه اون شب خیلی خیلی خوش گذشت. شاید نتونستم خوشی اون شب رو قشنگ بیان کنم ولی هر چی تونستم و تو خاطرم بود براتون نوشتم. ولی از همه چیز بگذریم با کمال جدیت وقتی رفتن دلم براشون تنگ شد. دوست داشتم دوباره برگردن. درسته جمعیتشون زیاد بود و خونه بهم ریخته شد ولی خداییش شب خوبی بود......................................... هیچ وقت چهچه های بابام و... رو فراموش نمیکنم . خوب اینم از خاطره شب یلدای من.
****************************
دوباره گفتم بازم میگم اگه خاطره شب یلذای خوشگلی دارین برام بفرستین تا با نام خودتون بذارم تو وبلاگ.
خوب خیلی این پست طولانی شد. وقتتون رو گرفتم . ببخشید.
با اجازتون:فعلا بابای
نوشته شده توسط مریم در جمعه یکم دی 1385 ساعت 18:40 |
لينک ثابت |
شب یلدا کجا میرین؟؟؟؟؟؟؟؟
عمرتون 100 شب یلدا
دلتون قد یه دریا
توی این شبای سرما
یادتون همیشه با ما
« یلدا مبارک »
سلام بچه ها خوبین؟ میدونم الان یا همه تون میخواین برین مهمونی یا هم مهمون دارین. ما هم الان میخوایم بریم مهمونی. بعدا براتون تعریف می کنم چی گذشت. شما هم حتما تو قسمت کامنت ها برام بنویسین چی کار کردین یا هم برام ایمیل کنین. امیدوارم به همتون خوش بگذره. اینم تقدیم به همه اونایی که به من افتخار دادن و دارن وبلاگ منو میخونن :
تو خوشگل ترین ، خوش تیپ ترین ، باکلاس ترین و باحال ترین آدم روی زمین هستی ............. ( اینم هندونه شب یلدا )
خوب دیگه برم. مامانی داره صدام میکنه. حرصش در اومده چهرش خیلی باحال شده. راستی میدونین یلدا یعنی چی؟
{« یلدا » یعنی اینکه یادمان باشد زندگی آن قدر کوتاه است که 1 دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت .}
باشه مامان اومدم. ای خدا باز این موای (مامان) ما گیر داد. پس فعلا بابای جیگرهای من.
boooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooos
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 17:43 |
لينک ثابت |
یلدا خوش بگذره!!
سلام سلام صدتا سلام
بیا ای دل کمی وارونه گردیم
برای هم بیا دیوونه گردیم
شب یلدا شده نزدیک ای دوست
برای هم بیا هندونه گردیم!!
همگی خوبین؟چه خبر؟ بچهها یلداتون مبارک . ان شاالله شادیاتون به بلندی شب یلدا و غماتون به کوتاهی روزش باشه. فدای همگیتون بشم که خیلی خیلی دوستتون دارم
نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 17:12 |
لينک ثابت |
تولد تموم آذرهای گل مبارک
تولد تموم آذرهای گل مبارک
با صد تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صد تا دریا پرعشق و اشتیاق پولک
یه قلب عاشق با یه حس بیقرار و کوچک
فقط میخواد بهت بگه ** تولدت مبارک **
سلام به تموم دوستای گلم،مخصوصا متولدین آذر. بچه ها تو این ماه چند عزیز تولدشون بود که تصمیم گرفتم آخر ماه همه رو با هم بهشون تبریک بگم.
هدیه ام را بپذیر
چکه اشکی است که از چشمه شفاف دلم جوشیده است
و گلی سرخ
که از سبزترین ناحیه عشق برایت چیدم
4 آذر: تولد دخترخاله گلم : ناهید
ناهید جون متولد 4/9/66 و الان دانشجوی فقه و حقوق دانشگاه تربیت معلم سبزواره. وای که نمیدونین چه دختر شلوغیه (شوخی کردم،ناراحت نشو). خلاصه دختر خاله تولدت مبارک انشاالله صدسال عمر کنی( زیاد نیست!!!) این جمله تقدیم به ناهید جونم:
آرزو مي کنم به اندازه کافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه کافي بکوشي تا قوي باشي ، به اندازه کافي اندوه داشته باشي تا يک انسان باقي بموني و به اندازه کافي اميد تا خوشحال بموني
13 آذر :تولد خواهرکوچولوم :منیره
7 سال پیش ساعت 4 صبح دختر کوچولوی تپل و نازی به دنیا اومد که امروز چشمای مشکی براقش می تونه هر کسی رو به زندگی امیدوار کنه. منیره(دردسر) الان کلاس اوله .ما سه تا بچه ایم: داداش گلم محمد که دانشجوی رشته پرستاری دانشکده علوم پزشکی سبزواره ، من مریم که پیش دانشگاهی رشته ریاضی درس میخونم و آخرینم همین منیره ورپریده ست. خواهر گلم تولدت مبارک . امیدوارم زنده باشم عروس شدنت رو ببینم.(جرات داره عزرائیل نذاره!!!) این جمله تقدیم به منیره جونم:
وقتي به دنيا آمدي تو تنها کسي بودي که گريه مي کردي و بقيه مي خنديدن ، سعي کن يه جوري زندگي کني که وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه کنند
24 آذر : تولد دوست گلم فرزاد جون
فرزاد یکی از دوستای گلمه که کمتر از یه ساله با هم آشنا شدیم. فرزاد جون یه سال از خودم کوچکتره و تو نیشابور زندگی میکنه. خیلی پسر ماهیه. من تو این مدت جز خوبی ازش چیزی ندیدم. امیدوارم تو همه کاراش موفق باشه. این جمله خوشگل تقدیم به فرزاد خوبم:
رويايي رو ببين که مي خوايي ، جايي برو که دوست داري ، چيزي باش که مي خوايي باشي چون فقط يک جون داري و يک شانس براي اينکه هرچه دوست داري انجام بدي
یک شاخه گل سپید تقدیم تو باد
رقصیدن برگ بید تقدیم تو باد
تنها دل ساده است سرمایه من
آن هم شب میلادت تقدیم تو باد
اینم فال متولدین آذر در سال 1385
به اعتقاد بسياري، شكست يك حادث درزندگيست و پيروزي حادثهاي ديگر، مهم ايناست كه انسان چگونه برخورد كند و برخورد باحوادث را بداند تا با آمادگي بيشتر به پيشواز آنهابرود. شكست و پيروزي هر كدام مرحلهاي ازمراحل تكامل آدمي هستند كه اگر هوشيار باشيد باآغوش باز و با اشتياق تام و تمام از آن استقبالخواهيد كرد. برخورد زندگي با ما بازتاب برخوردما با زندگيست. بزرگترين مشكل امروز ما انسانهااين است كه امروز و فردا ميكنيم، بدون آن كهبراي آينده برنامهاي تدارك ديده باشيم. كسيكه ميخواهد درو كند، اول بايد بكارد.نوشخواهي، نيش بايد چشيد. مثل هميشه شانسبا شماست و خواهد بود. درنگ نداشته باشيد، اينشما هستيد كه از موقعيتهاي پيش آمده استفادهعالي ميبريد. فكر خوب، ثروتي است كه هيچ گاهدستخوش اين و آن نميشود و دائما اثراتفرحانگيز آن را ميچينيم . وقتي قلب الهي شدهمه چيز انسان الهي ميگردد. سال خوبي پيشرو خواهيد داشت.
خوب خسته شدم دستم درد نکنه. الهی خودم 10000000000000000....عمر کنم. راستی قابل تو جه شما سه نفر که اون بالا اسامیتون رو نوشتم بهتون بگم تبریک به جای کادوست . کادو خبری نیست.!!!!!
نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 10:16 |
لينک ثابت |
بحث داغ انتخابات در بجستان 
سلام به همه . بچه ها الان از خیابون اومدم. وای که چقدر چهره شهرمون تغییر کرده ، عکسای رنگارنگ،
چراغونیای باحال،پارچه هایی با نوشته های جالب و... .
امسال شهرمون بجستان 20 کاندید برای شورای شهر داره که یکی از اونا خانومه. جاتون خالی دیروز این
خانوم به من زنگ زد که برم ستادش!!! نامرد اینقدر هندونه داد زیر بغلم که حد نداشت!!!!
ولی از اینا بگذریم همه اونایی که تو استان خراسان رضوی زندگی می کنن میدونن که 10 نفر برای مجلس
خبرگان کاندید شدند و 6 نفر از اونا باید انتخاب بشن.اما مهم تر اینکه امسال برای اولین بار بجستان کاندیدی
را معرفی کرد. حضرت حجه الاسلام و المسلمین دکتر سید محمود مدنی بجستانی انسانی مجتهد و مردمی که
نماینده ما هم در مجلس شورای اسلامی هستند و ایشان جوانترین کاندید به شمار می آیند. باور کنید ستاد
ایشون تو بجستان اینقدر شلوغه که حد نداره. تبلیغات تو شهرهای دیگه استان هم مثل مشهد، سبزار،
کاشمر، گناباد و.... بد جوری در حال اجراست، حتی بازار اس ام اس و ایمیل های تبلیغاتی ایشون هم داغ
داغه..(چندتاشو آخر براتون مینویسم).
از همه شما کسانی که تو استان خراسان رضوی زندگی می کنین میخوام یه ایشون رای بدین. باور کنین
پشیمون نمیشین.
« تیک تاک ساعت فریاد مرگ ثانیه هاست ولی دوستی ها هیچ گاه نمی میرند... . حضوری پرشور، انتخابی
برتر ، با رای به دکتر سید محمود مدنی بجستانی »
« اینک در آستانه برگزاری چهارمین دوره مجلس خبرگان، بجستان به حضور فرزند برومند و با کفایت خود
حضرت حجه الاسلام و المسلمین دکتر سید محمود مدنی بجستانی میبالد و توفیقش را در این وادی مقدس
مسئلت دارد . »
« روز شادی است بیا تا همگان یار شویم ، دست با هم بدهیم و بر دلدار شویم . رای همه ما به دکتر سید
محمود مدنی بجستانی »
« تحقق حاکمیت الهی ، عدالت اجتماعی و اقتدار سیاسی با رای به مجتهد جوان به دکتر سید محمود مدنی
بجستانی »
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 10:21 |
لينک ثابت |
اس ام اس توپ
سلام برو بچ عزیز خوبین؟ چند اس ام اس عشقولانه و باحال برام اومده که حیفم اومد براتون ننویسم. نظر
بدین قشنگه یا نه؟ دوست دارین بازم براتون اس ام اس بنویسم یا نه؟
وقتی دلت تنگ شدی وقتی چشات تر شدوقتی دیگه نبود کسی امید یا یه همنفسی
بدون که اینجا هست کسی که تو واسش همه کسی
--------------------------------------------------------------------------------------------
تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست فرو افتادن در عشق
-------------------------------------------------------------------------------------------
به شوکت میگن:شنیدی فیلم زهره دخترت -دست مردم پخش شده؟ میگه اینا همش نقشه های اون دختره ی گدا گشنه س سریالش تموم شده. هنوزم دست از سر ما بر نمیداره
-------------------------------------------------------------------------------------------
نمي گويم فراموشم مکن هـــــــــرگـــــــــــز ولي گاهی به ياد آور رفيقی را که مي دانی نخواهی رفت از يادش
--------------------------------------------------------------------------------------------
روز يه اصفهاني و يه تهراني و يه قزويني مي ميرند.آنقدر به خدا التماس مي کنند تا اينکه خدا با برگشتن آنها به دنيا موافقت مي کنه به شرطي که ديگه گناه نکنند وگرنه سنگ مي شوند. خلاصه آنها به دنيا برمي گردند.همان اول کار تهرانيه يه دختره را ميبينه و مي افته دنبالش. همان دم سنگ مي شه.بعد مدتي اصفهانيه يه ?? توماني روي زمين مي بينه خم ميشه که برداره قزوينيه مي گه : خاک تو سرت . هم خودت رو بدبخت کردي هم منو
----------------------------------------------------------------------------------------------
روز يه روحاني ميره بالاي منبر يه خانم ميگه حاج آقامن تو خونه حجاب مو رعايت ميكنم حاجي ميگه آفرين كليد بهشت رو بديد به اين خانم! يه خانم ديگه ميگه اينكه چيزي نيست من چادر هم ميپوشم حاجي ميگه آفرين كليد بهشت رو بديد به اين خانم !يه خانم ديگه ميگه من تو خونمون با ركابي ميگردم. حاجيه ميگه آفرين كليد خونه اينا رو بديد به من
----------------------------------------------------------------------------------------------
عشق مثل يک ساعت شني مي ماند همزمان که قلب را پر مي کنذ مغز را خالي مي کند!!
-----------------------------------------------------------------------------------------------
جیگرم! نفسم! عشقم! نازم! زندگیم !خوشگلم! ماهم! فدات بشم! بمیرم برات الهی !!! بهتره دیگه از کنار آینه برم کنار
----------------------------------------------------------------------------------------------
بسیجی موبایلشو میزاره رو پیغام گیر می گه لطفا پس از شنیدن دعا ی کمیل پیغام خود را بگذا رید
---------------------------------------------------------------------------------------------
اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنباله کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسيي اونجا نيست
----------------------------------------------------------------------------------------------------
divoone. oghdeyi. susul. efadei. tarsoo. damdami . asopas . razl . ashghal.moftkhor!!!!!! shaki sho0di?hala harfe aval 8 kalame bala ro kenare ham bezar
---------------------------------------------------------------------------------------------------
haaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa! gool vakhordi ,sms nabidam , vojdane
mobailet boodam , faghat vakhastam mano az jibet dar vayari ta kami hava
vakhoram!!!
-------------------------------------------------------------------------------------------------
به تركه مي گن اگه دنيا رو بهت بدن چي كار مي كني؟
مي گه من فعلا مي خوام درسمو ادامه بدم!!!!!!!!
-----------------------------------------------------------------------------------------------
مهم اين نيست که تو اَد ليست مسنجرمون چند نفر اَدد شدن. مهم اينه که تو قلبمون فقط 1 نفر ادد شده باشه که با هم آن بشيم، باهم آرشيو زندگي رو دوره کنيم و با هم آف بشيم. امّا بايد يادمون باشه پسورد دوستيمون رو جوري بسازيم که کسي نتونه هکمون کنه
----------------------------------------------------------------------------------------------
موقعي که خدا پنجره ي بهشتو باز کرد منو ديد ازم پرسيد امروز چه آرزويي داري؟؟ گفتم خدايا هميشه مواظب اوني که الان داره اين نوشته رو ميخونه باش چون برام خيلي عزيزه
----------------------------------------------------------------------------------------------
خدا رو دوست دارم چون *آي ديش* هميشه روشنه خدا رو دوست دارم چون به همه *پي ام ها* جواب ميده خدا رو دوست دارم چون حرفاي آدم رو *سند توآل* نمي کنه خدا رو دوست دارم چون هيچ کسي رو *ايگنور* نمي کنه خدا رو دوست دارم چون ، خداست
-
----------------------------------------------------------------------------------------------------
ميگن شمشير تيز همه چيز رو دوتا ميکنه. بنازم شمشير عشق رو که 2 تا رو يکی ميکنه!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 10:18 |
لينک ثابت |
خبر قدیمی کوتوله 20000 و حالا خبر جدید باران!!!!!!!!!!!!!!1
سلام خدمت همه دوستام الان یه خبری رو تو وبلاگ آقا محسن خوندم متن خبر اینجوری بود :
« شایدواسه همیشه بی محسن بشید....محسن تصادف کرده...»
(تصادف نویسنده وبلاگ محسن وشهلا-محسن احمدی درکمای شدید
نمیدونم چقدرشمامحسن رومی شناسیدولی من میخوام بگم ازکودکی تاحالاباهم بودیم
ومن میدونم که محسن چقدردوس داشتنی وساده دل بود.
وحالاشایدواسه همیشه ازبین مابره.اومدم به همگی بگم که واسه محسن دعاکنید.
شایدهم اخرین خداحافظی محسن باشه.اونم واسه همیشه
فقط واسش دعاکنید من حسین دوست محسن
امیدوارم که روزای بعدخبرسلامتی محسن روبه همگی بدم.
خدایابدخبرنباشم.یاامام حسین محسن روازمانگیر)
این خبری بود که تو وبلگش خوندم دوستای عزیزم براش دعا کنید این چند خط هم تقدیم به آقا محسن احمدی:
«با اینکه به تازگی با وبلاگت آشنا شدم ولی صمیمیت نوشته هاتو حس کردم واقعا قلب پاکی داری که میتونی
اینجوری قشنگ واز ته دل بنویسی. محسن جون پاشو نه به خاطر ما فقط به خاطر عشقت شهلا . پاشو اون
منتظرته اینو بدون که بدون تو اونم نیست و نابود میشه.محسن جون پاشو مگه قرار نبود داستان آشنا شدن و
عاشقی خودت و شهلا رو بنویسی. پس پاشو که منو هزاران هزار نفر دیگه منتظریم. خدایا شفاش بده
این پستی بود که تو وبلاگ قبلی خودم نوشتم و از این بابت خیلی ناراحت بودم تا اینکه امروز خبر شفا یافتن آقا
محسن رو از وبلاگشون خوندم خیلی خیلی خوشحال شدم . برای همتون آرزوی خوشبختی و موفقیت دارم
booooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooos
نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 9:33 |
لينک ثابت |
برای آخرین بار!!
زن و مرد جوانی سوار بر موتورسیکلت گرم صحبت بودند . مرد خیلی سریع می راند. زن گفت : کمی یواش تر برو
. مرد گفت : به شرط این که بگی دوستت دارم !!!! زن گفت :« دوستت دارم » دوباره زن گفت : تو رو خدا یواش برو . مرد گفت : به شرط اینکه کلاه ایمنی منو ورداری و بذاری سر خودت!!! زن با تعجب این کار را انجام داد و اما......
روز بعد در روزنامه خبری منتشر شد : زن و مرد جوانی به علت بریدن ترمز موتور سیکلت خود به ساختمانی برخورد کرده و یک نفراز سرنشینان آن جان باخته است!!!!!!!!!!!!!!
آره.. مرد میدونست ترمز بریده شده ولی به عشقش نگفت و می خواست برای آخرین بار کلام زیبای دوستت دارم رو از زبون عشقش بشنوه و با کار خود میخواست عشقش زنده بمونه و خودش در این حادثه ... .
سلام و صد سلام به همه دوستای گلم این پست رو تو وبلاگ دیگم هم داشتم ولی چون خیلی قشنگ بود بازم نوشتم. نظر شما چیه؟خیلی قشنگه مگه نه؟
نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 9:18 |
لينک ثابت |
خوش اومدم
سلام به همه دوستای گلم . من مریم نویسنده وبلاگ
http://kotole20000.blogfa.com/ هستم ولی متاسفانه اونو یه آدم بیکار هک کرد حالا اینو درست کردم و اومدم با یه دنیا عشق که تقدیم کنم به همتون
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 14:8 |
لينک ثابت |