تبليغاتX
باران
تولدم مبارک !!!

با صد تا آسمون پر از گلای یاس و میخک

با صد تا دریا پرعشق و اشتیاق پولک

یه قلب عاشق با یه حس بیقرار و کوچک

فقط میخواد به خودم بگه ** تولدم مبارک **

*******************
تولد تولد تولدم مبارک

. مبارک مبارک تولدم مبارک

.بیام شمعارو فوت کنم

تا صد سال زنده باشم(تازه 100 سال کمم هست،قابل توجه عزرائیل)

در غروب روز 4 دی سال 1367 دختری در خانواده ای مهربان و بامحبت به دنیا آمد که به دلیل مصادف بودن تولد این دختر کوچولو با میلاد عیسی بن مریم نامشو « مریم » گذاشتند. اگه بخوام از قیافه بدو تولد مریم براتون بگم همین بس که عمه ی مریم میگه :« وقتی مریم به دنیا اومد اونقدر زشت بود که میخواستم از طبقه بالا پرتش کنم پایین!!!!!!»

آره بچه ها اون دختر کوچولوی زشت !!! منم. ولی الان خیلی تغییر کردم (نذارین به حساب تعریف،جدی میگم) الان هر کسی منو می بینه منو به عمه خدا بیامرزم تشبیه می کنه ؛ عمه من در عنفوان جوانی و با داشتن یه بچه چند ماهه فوت کرد و همه میگن اونقدر خوش اخلاق و «خوشگل » بوده که تو بجستان تک بوده. ولی چه فایده آرزوی دیدنش همیشه بر دلم مونده، من به دنیا نیومده بودم که اون فوت کرده (نور به قبرش بباره).

پدرو مادری بسیار مهربون دارم که هر چی ازشون بگم کم گفتم ؛ از همین جا به دوتاشون میگم که خیلی خیلی دوستشون دارم. داداش بسیار گلی دارم که بزرگتر از خودمه و در رشته پرستاری دانشکده علوم پزشکی سبزوار درس میخونه ،محمد تک داداش من پسر بسیار گلی که مدتی است ندیدمش و دلم براش یه ذره شده. محمد جون اگه وبلاگمو میخونی از راه دور میبوسمت و بهت میگم که با تمام وجودم دوستت دارم و بهت افتخار می کنم. دومین بچه خودمم که گل سر سبد خونه بچه وسط خونوادم و الان در رشته ریاضی فیزیک_پیش دانشگاهی درس میخونم و امسال کنکور دارم (ای خدا!!!!!!!!!!!!) بچه آخر خونه منیره ست که در پستهای قبلی براتون ازش نوشتم. منیره جون با اینکه هنوز نمیتونی بخونی و هیچی نَوفَهمی ولی بدون دوستت دارم یه عالمه قد سر قابلمه....!

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

زندگی شخصیم مثل همه شما فراز و نشیب های زیادی داشته که گوش شیطون کر فرازاش خیلی بیشتر بوده. در این 18 سال زندگی خاطره های تلخ و شیرینی داشتم که اگه بخوام همگیشو بگم میلیونها پست باید بنویسم. ولی تلخ ترین حادثه زندگیم بر میگرده به سال 1380 که در طول 4 ماه 5 تا از عزیزانم رو از دست دادم که مهمترین اونها و عزیزترینشون پدربزرگ گلم بود. وای الان که دارم مینویسم گریم میگیره. من خیلی دوستش داشتم ولی اون در 4 مرداد80 من و خونوادم رو تنها گذاشت. وقتی فوت کرده بود همه میگفتن اونقدر نورانی بوده که حد نداشته ولی از اونجایی که من از مرده میترسم ندیدمش ولی الان که فکر میکنم حسرت میخورم. خدا رحمتش کنه.حادثه تلخ دیگم هم فوت مادربزگم بود. اصولا میدونین که ما دخترها به مادربزرگ ها خیلی نزدیکیم و فوت مادربزرگم دوباره غم تنهایی و بی کسی رو به خونمون آورد. خونه مادربزگم دو طبقه بود که تا قبل از اینکه من وارد کلاس اول بشم ما طبقه بالا بودیم و مادر بزرگ و پدربزرگم (پدریم) طبقه پایین. من عاشق آش رشته های مادربزرگم بودم و اینو خودش خوب میدونست و بیشتر موقع ها برام درست میکرد. یادمه وقتی مدتی طول می کشید و من پیش مادربزرگم نمیرفتم سریع اون سبزی میریخت تو روغن تا بوی آش رشته بلند شه و به من برسه تا به اون بهونه من برم پیشش. وای که چقدر دوست داشتنی بود. خدا بیامرزدش.
اما حادثه های شیرینم خیلی زیادن. ولی هیچ کدوم به پای عشق و عاشقی و رسیدن به محبوب و معشوق نمیشن. شاید خیلی هاتون نمیدونین پس خواهش می کنم تا آخر همراهیم کنین.
ازامتحان آخر سال سوم راهنمایی برگشته بودم که متوجه شدم دو تا خانم تو خونمون نشستن. این دو دخترهای دختر عموی بابام بودن.شاید احساس کنین نسبت فامیلی دوریه ولی کلا خیلی با هم رفت و آمد داریم. تا من وارد شدم همه ساکت شدن. منم به رو خودم نیاوردم. بعدش مامانم گفت:اینها برای خواستگاری اومده بودن و تو رو برای داداششون «حسین » خواستگاری کردن. حرصم دراومده بود. آخه من هنوز سنی نداشتم ولی تو شهر ما دخترهای زیادی هستن که تو دوره راهنمایی ازدواج میکنن و حتی یه نفر رو میشناسم که کلاس پنجم ابتدایی عقد کرده بود. جواب قطعی من « نه » بود. خوب یادمه منم اولین خواستگارم کلاس اول راهنمایی بودم که اومد. خیلی آدم عوضی بود پسر همسایه مون بود،جالبه بهتون بگم این آقا تو راه مدرسه مزاحمم هم میشد که منم به داداشم گفتم و اونم با دوستاش دخل پسر رو آوردن. اون که ازدواج کرد و گم شد.ولی حسین دست بردار نبود. پسر خیلی خوبی بود ولی من کوچولو بودم. بعدشم همیشه دوست داشتم با کسی ازدواج کنم که عاشقش باشم. شهریور سال 83 میخواستیم بریم مشهد چون جشن دومادی پسر عمه ام بود. ولی چون بابا و داداشم کار داشتند قرار شد من و مامانم و خواهر کوچولوم تنها با اتوبوس بریم. تو ترمینال بودیم که یه دفعه متوجه اومدن حسین به ترمینال شدم. گفتم : خدایا تو عمرمون میخواستیم یه دفعه با اتوبوس جایی بریم تو رو خدا این با همون نیاد و گر نه من تا اونجا باید مثل موش مرده بشینم و جیکمم در نیاد.ولی دعام مستجاب نشد. زود رفتم تو اتوبوس. خوب یادمه صندلی 2 سمت راننده نشستم و بدجوری غمگین شدم. مامانم و منیره هم کنارم نشستن.یه دفعه حسین وارد شد و با مامانم احوالپرسی کرد ولی من از جام تکون نخوردم و اعتناش نکردم، اون تو صندلی 4 سمت شاگرد نشست و قشنگ به من مسلط بود (نامرد !!!) اتوبوس میخواست حرکت کنه منم بلند شدم وبرای داداشم دست تکون دادم و میخواستم بشینم که چشام تو چشای حسین اوفتاد. یه لحظه شوکه شدم. غرور خواستی که تو چشاش بود داشت دیوونم میکرد. وقار و سنگینیش اجازه نداد بهم زل بزنه و سرشو انداخت پایین. ولی من مثل این بت ها فقط نگاش میکردم. یه لحظه تموم خوبیها،صداقت ،پاکی و هرچی رو بگین تو چشای خوشگلش دیدم. مامانم زد به دستم : « بشین مریم. کجا رو داری نگاه می کنی؟» برخلاف میل باطنیم نشستم میخواستم به مامانم بگم بذار نگاش کنم. دیگه نه من اون مریم چند دقیقه پیش بودم و نه حسین برای من همون حسین گذشته بود. سر جام میخکوب شدم. خدایا یعنی چی شده!!یعنی تو قلبم چه اتفاق هایی داره میفته؟؟؟؟!!!یعنی من عاشق شدم؟؟ دنبال بهونه می گشتک که برگردم و نگاش کنم ولی مامانم بدجور ضدحالی بود. یه لحظه متوجه شدم مامانم خوابیده. قند تو دلم آب شد. برگشتم و نگاش کردم ( تابلو!!!!) وای خدا یعنی.......!! یه جایی اتوبوس برای نماز ظهرنگه داشت . مامانم زود پیاده شد.ولی من دوست داشتم آخرین نفر پیاده شم.همه رفتن پایین. ولی اون داشت تو ساکش نمیدونم دنبال چی میگشت. شایدم بهونش بود! دیدم خیلی ضایعه برای همین تصمیم گرفتم پیاده شم ولی اون زودتر از من رفت و دم در اوتوبوس واستاد و با لبخند ملیحی گفت: « میخواین پیاده شین،بفرمایین» وای خدا چه خنده ی دلنشینی!!!!!! خلاصه رسیدیم مشهد. اون اومد با ما خداحافظی کنه. منم زود پاشدم و باهاش خداحافظی کردم در حالی که هیچ وقت دوست نداشتم ازش جدا شم .تو ترمینال خاله و دختر خاله ام هم اومده بودن دنبالمون. سوار ماشینشون شدیم و به مهمونسرای اداره شوهرخاله ام رفتیم. تو راه دختر خاله گلم نسرین که دانشجوی رشته حقوقه ازم پرسید: «چته مریم ؟ تو مریم همیشگی نیستی؟» گفتم :«نه دختر خاله خوبم .شاید خستگی راهه .» چه بهونهی دهن کوبی براش آوردم دیگه بدبخت هیچی نگفت (الهی بمیرم نسرین جون) . خلاصه رسیدیم خونه. اول اتاق ها رو تقسیم کردیم.من و دختر خالم تو یه اتاق بودیم،مامانم،منیره و خالم تو یه اتاق و دوتا پسرخاله هام و شوهر خالم تو اتاق دیگه. کاش یه اتاق دیگه بود که من تنها میبودم. ولی بازم خدارو شکر میکردم که با مامان وخالم نیفتادم اگه نه اونا بدجور بهم گیر میدادن. شب موقع شام در صورتی که اصلا میلی به خوردن غذا نداشتم ولی با خواهش دخترخالم اومدم و رو صندلی نشستم. بدبخت دخترخالم تنهایی همه میز رو چیده بود. با کمال بی میلی دو سه قاشق خوردم و اومدم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم. یه لحظه هم فکر حسین منو آروم نمیذاشت. همش با خودم میگفتم :«خدایا کمکم کن. احساس میکنم دو......دوس......دوستش...دوستش دارم. یعنی من عاشق شدم.!!!!» باور کردنش برام خیلی سخت بود یعنی آدم با یه نگاه عاشق میشه!! نسرین وارد اتاق شد و گفت: « مریم تو رو خدا بگو چی شده؟ اتفاقی برات افتاده؟ و..... چرا تو عادت داری همه چیز رو میریزی تو خودت ؟به خدا دیوونه میشی؟» نسرین درست میگفت من همه چیز رو میریزم تو خودم و به هیچ کس نمیگم. نمیدونم چی شد که خودمو انداختم تو بغلش و در حالی که زاز زار گریه می کردم همه چیز رو براش گفتم. و در آخرشم گفتم :«نسرین من عاشق شدم می فهمی عاشق؟؟؟» بدبخت نسرین داشت از تعجب شاخ در میاورد :«مریم مطمئنی؟ مریم اشتباه نمیکنی؟» اونقدر براش ازحسین گفتم که خوابش برد. ولی خودم تا صبح نخوابیدم. داشتم با خودم براش شعر میخوندم : « مرا به آغوشت راه بده ،مي خواهم براي اولين با ر ببوسمت ، بيا چشمانمان را ببنديم ، مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد وهر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم ، از لذت انتهايي جسممان ، وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم ، چشمانت را باز كن , لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس، ما ساعتها ست كه در آغوش يكديگر مي گرييم . اي تنها هم آغوش من ، بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام وجسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام ، بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري ، از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد. ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ، ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند .

دلم براش یه ذره شده بود. دوست داشتم ببینمش. حالا به این جمله ایمان آورده بودم که: { دقايقي تو زندگي هستن که دلت براي کسي اونقدر تنگ مي شه که مي خواي اونو از رويات بکشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش کني .} ولی میدونستم حداقل تا یه ماه دیگه که مشهدم نمیبینمش. روز بعد رفته بودیم بازار که دیدمش. «وای خدای من نسرین حسینه. به خدا خودشه نسرین. نسرین نگاش کنه خودشه...» باورم نمیشد تو مشهد به اون بزرگی ببینمش.« وای خدای من شکرت» ولی اون اصلا منو ندید. دیگه شارژ شارژ شدم. بعد از حدود 20 روز از مشهد برگشتیم. روزها گذشت و گذشت و من هر بار که تو خیابون و تو راه مدرسه می دیمش ذوق می کردم. خیلی روزها به نسرین زنگ میزدم و براش حرف میزدم تا آروم بشم .


خوب این قسمتی از عشق و چگونگی عاشق شدن من بود اگه دوست دارین ادامه رو براتون بنویسم ، تو قسمت نظرها بنویسین تا من تو آپ های آیندم براتون بنویسم.

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&


راستی دیروز تولد دختر خلم هم بود که از همین جا بهش تبریک میگم. مریم کوچولو متولد 3/10/85 و کوچکترین نوه مادربزگم هم هست. دختر ناز و تپل با چشمای مشکی که هر کی ببیندش عاشقش میشه!!! به جز « دَ دَ » و « بابا » گفتن یه کار خیلی خیلی مفید یاد گرفته و اون اینه که گوشی تلفن رو برمیداره و یه شماره میگیره اگه کسی جواب نداد از روی شماره هایی که تو حافظه تلفنشونه یه شماره رو میزنه و شروع میکنه به بابا و... گفتن. به نظرم کار خیلی مفیدیه تلفن برای آیندش به درد میخوره !!!!!! مگه نه؟؟؟


&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

این عکسی هم که کنار وبلاگ گذاشتم رو آقا محسن احمدی نویسنده وبلاگ محسن وشهلا برام فرستاده که همین جا ازش تشکر میکنم. ممنونم آقا محسن ،انشاالله جبران کنم.

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

اینم فال جالب برای متولدین دی:

خودتان‌ را چنان‌ در كارها غرق‌ ساخته‌ايد كه‌ به‌مسائل‌ مهم‌ زندگي‌ توجه‌ نمي‌كنيد اين‌ گونه‌رفتاركردن‌ هميشه‌ موفقيت‌آميز نيست‌. بخش‌مهمي‌ از زندگي‌، معنويت‌ و علاقه‌مندي‌ است‌ كه‌نبايد از آن‌ غافل‌ بود. در سال‌ جديد به‌ كساني‌ كه‌دوستشان‌ داريد نشان‌ دهيد كه‌ علاقه‌منديد.يادتان‌ باشد از آفتاب‌ بايد صافي‌ و روشنايي‌ راآموخت‌. آينده‌ خوب‌ و درخشاني‌ در انتظارشماست‌ به‌ شرط آن‌ كه‌ بدون‌ فوت‌ وقت‌ بكوشيدتا از فرصت‌هاي‌ به‌ دست‌ آمده‌ استفاده‌ عالي‌ببريد. زندگي‌ خودتان‌ را هماهنگ‌ كنيدفعاليت‌هاي‌ ورزشي‌ را دست‌كم‌ نگيريد. راجع‌ به‌آينده‌ خوشبين‌ باشيد، اتفاقات‌ خوبي‌ برايتان‌ درراه‌ است‌. يادتان‌ باشد، آدم‌ عاقل‌ همه‌تخم‌مرغ‌هاي‌ خود را در سبد يك‌ نفر نمي‌گذارد.بايد با احتياط رفتار كرد كه‌ هرگونه‌ احتمالي‌ را درنظر داشت‌. از هيچ‌ كس‌ انتظاري‌ نداشته‌ باشيد باتوكل‌ به‌ خداوند مي‌توان‌ به‌ پيروزي‌هاي‌ بزرگي‌دست‌ يافت‌. بين‌ كار و زندگي‌ در عشق‌ و دوستي‌بايد شفافيت‌ و صداقت‌ داشت‌. از آفتاب‌ بايدصافي‌ و روشنايي‌ آموخت

و اینم خصوصیات متولدین این ماه :

داراي شخصيّت عالي ، خيلي لايق و كاردان ، بهترين رئيس ، انتقامجوي شديد ، ساده پوش و بي آلايش ، محتاط ، آرام و صبور ، مرد عمل ، مقتدر ، پر تحمّل ، جدّي و جاه طلب ، فعّال و كوشا ، واقع بين ، سركش ، پول دوست ، بيهوده انرژي تلف نمي كند ، از تجربيّات خود و ديگران به خوبي استفاده مي كند ، با‌شرف و با ‌وجدان ، تميز ، خودكفا و سودجو ، داراي حس مسئوليّت زياد ، دشمن ولخرجي و اسراف ، حسابگر ، مخالف تجمّلات ، صاحب شأن و مقام ، سازمان دهنده خوب ، تقريباْ سياستمدار ، كوشا و مطمئن و خونسرد ، تودار ، مالك همسر خود ، حسود و بدبين ، متنفّر از طلاق ، داراي عدم اعتماد به نفس كافي ، قدرت طلب ، خانواده دوست ، خشك ولي مهربان ، خشن ، داراي زبان نيش‌دار ، شاد و با نشاط ، داراي باطن خروشان ، غير قابل گذشت ، قدر شناس ، گاهي اوقات خجالتي ، باانضباط ، بد اخم و بد عنق ، داراي حافظه قوي ، زود سر كار مي آيد و دير مي رود ، از تنبلي بيزار است ، اهل دكتر و دارو ، خونسرد و مداوم ، ثابت قدم ، خودكار ، مذهبي ، شنونده خوب و گاهي اوقات لجباز .

مشخصات مرد قدرت طلب، خانواده دوست، خوددار و سرد، در عرصه عشق كم حرف و كم تظاهر، پدري جدي و خشك اما مهربان و دلسوز. مقام را به ثروت ترجيح مي‌دهد. در جواني بسيار جدي است ولي به تدريج كه پا به سن مي‌گذارد نرم مي‌شود. ابراز عشق و علاقه را بايد به وي ياد بدهيد. مرد اين ماه هرگز از روي هوس ازدواج نمي‌كند.

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

اینم تقدیم به تموم متولدین دی از طرف من:


اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي

بوته اي در دامنه اي باش

ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد

اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش

و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن

اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش

ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!

همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود

در اين دنيا براي همه ما كاري هست

كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر

و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش

اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند

هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!



قربون همتون بشم که اینقدر مهربونید.

booooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooos


















نوشته شده توسط مریم در دوشنبه چهارم دی 1385 ساعت 14:17 | لينک ثابت |