تبليغاتX
باران
و من عاشق این عشقم!!

 

 

سلاممممم

 

یه درد دل جانانه با یه معشوق عاشق نواز گفتم :

 

« خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی  دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت

 

بگویم وبگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ » گفت:« عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من

 

تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات

 

بودنت را به نظاره نشسته بودم ............»

گفتم: « پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟»

 

گفت :« عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای

 

روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تاهمیشه شاد بود . »گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر

 

سر راهم گذاشته بودی ؟ گفت :« بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ،  تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند  

 

من بود که عزیز ازهر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی

 رسید........»

گفتم :« پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟ گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت

 

فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .........»

 

گفتم :  «پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟»

 گفت :« اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای

 

تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر

، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان

 

بار اول شفایت می دادم .............»

 

گفتم :« مهربانترین خدا ، دوست دارمت .......»

 گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت.

 

و من عاشق این عشقم »

 

 

 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 23:38 | لينک ثابت |