تبليغاتX
باران
عشق من

 

سلام گلای خودم . خوبین؟؟ ممنونم که این مدت با نظرها و ایمیل هاتون سرافرازم کردین.حسابی خجالتم دادین. بهتون قول دادم ادامه داستان عشقم رو بنویسم. بیشتر از این منتظرتون نمیذارم.

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------

 

آره . روزها گذشت و گذشت و من هر بار که تو خیابون و تو راه مدرسه می دیدمش ذوق می کردم. خیلی روزها به نسرین زنگ میزدم و براش حرف میزدم تا آروم بشم.. همیشه بهم می گفت بیا پیشم تنها تو خونه نمون . ولی من

 

عاشق تنهایی بودم . تو مدرسه هم یه دوست گل به نام الهام داشتم که براش حرف می زدم البته دوستی من و الهام هنوز هم ادامه داره. یه دوستی دو طرفه که هر دومون همیشه اعتراف میکردیم وقتی با هم از مشکلاتمون میگیم  

 

و حرف می زنیم سبک میشیم . الهام و  نسرین شده بودند سنگ صبورم     واقعا نمیدونستم چه جوری میرم مدرسه و چه جوری میام. جالب اینجا بود که اصلا هم در درسم افت نکردم. سال دوم دبیرستان به خیر و خوبی

 

گذشت. از یک جهت خوشحال بودم که دیگه درس و مدرسه تموم شد      و از یه جهت ناراحت بودم چون دیگه کمتر از خونه  بیرون می رفتم و به همین دلیل کمتر عزیزم رو می دیدم.       اما اتفاق هایی باعث می شد که

 

ببینمش مثلا موقع انتخابات نمایندگان مجلس بود. همه بجستانی ها حامی یک نفر بودن و بالاخره هم همین نفر یعنی دکتر حاج سید محمود مدنی رای آورد. در تمام طول تبلیغات هر روز من به ستاد می رفتم و همیشه هم اون

 

رو میدیدم. حتی شبی که  موفقیت حاج آقا اعلام شد تا ساعت 5 صبح بجستان جشن بود.  و من خوشحال تر از همه که به همین بهونه ساعت ها  عزیز دلم رو می دیدم.  وای خدای من خیلی شب خوبی بود.  روزهای بعدش

 

خیلی افسوس می خوردم و با خودم می گفتم : « کاش بیشتر نگاش می کردم . ای خدا بازم از این روزها تو زندگیم قرار بده ......»    

 

اواخر تابستون  84  مادر بزرگ « حسین » که زن عموی بابام میشه فوت کرد. تعزیه و مراسم تو خونه « حسین » بود . تا هفت روزمامان ، بابام و منیره اونجا پاتوق زدن فقط برای خواب میومدن خونه. منم اونجا نمی بردن.

 

میگفتن زشته دختر بیاد اونجا .!!! !!!    روز سوم ، هفتم ، چهلم بجستان رسمه مهمونی می گیرن. ولی من نمی رفتم یعنی نمی بردنم.از خدام بود که برم ولی........ . روز سوم یعنی اولین مهمونی ختم موقع نهار تنها تو

 

خونه نشسته بودم که یه دفعه دم در زنگ زدن.«خدایا کیه !!!!!؟ » رفتم در رو باز کردم. وای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!     خدای من اشتباه نمی کنم نه ؟؟!! عزیز دلم « حسینه » .     

 

آره اون برام نهارآورده بود.  الهی بمیرم مشکی پوشیده بود . همون جا از خدا خواستم  دیگه اون رو با لباس مشکی و چشمانی قرمز و نگران نبینم      در حالی که سرش پایین بود و با وقار خاصی که تو چشاش بود

 

سلام کرد و دیس غذا رو بهم داد و رفت. خدای من باورم نمیشه . الهی فداش شم.     روزهای بعد هم اون برام غذا می آورد و از این بابت  خیلی  خوشحال بودم . شبها که مامانم از خونشون میومد می گفت : « برات غذا

 

آوردن ؟ کی آورد؟ » و من همیشه دروغی اسم یکی دیگه رو میگفتم و هیچ وقت نگفتم« حسین » نهار آورد.

اون روزها هم سپری شد . تو یه چشم بهم زدن  تابستون گذشت وسال سوم شروع شد.دیگه کمتر به نسرین زنگ

 

می زدم .ولی دیگه صبرم داشت تموم می شد.آخه خیلی کم می دیدمش. فقط گاهی اوقات میومد دنبال خواهرزادش که کلاس اول بود. دو سه ماه بعد از شروع مدارس دوباره خونواده «حسین » ازم خواستگاری کردن. حتی مامان

 

« حسین » رفته بود سر کار بابام و گفته بود : « مریم مال ماست. پسرعمو ، تو رو خدا بذار این دوتا با هم ازدواج کنن. باور کن« حسین » ما اگه به مریم نرسه دیوونه میشه. اگه بازم میخواین بگین مریم کوچیکه ، باشه ،

 

بذارین یه حلقه بیاریم نامزد کنیم تا حداقل خیال  «حسین » راحت بشه و ....»

اینا رو مامانم بهم گفت . خیلی خوشحال شدم . با خودم گفتم : « خدا رو شکر که اونم منو دوست داره. و به

 

خاطرم هنوزم صبرکرده »      ولی حرف آخر مامانم آب سردی بود بر همه خوشی هام و اون این بود که بابا گفته :« نه » چه کلمه مزخرفی !!! دیگه از «نه » متنفر شده بودم.    اون روز تا شب در رو به روم بستم و تو

 

اتاق گریه می کردم.  تصمیم گرفتم با بابام صحبت کنم. ولی خیلی برام سخت بود آخه تا حالا با اون در این مورد حرف نزده بودم. تصمیم گرفتم یه نامه برای بابام بنویسم. شب تا صبح روی نامه کار کردم و بعد از خراب کردن

 

چندین برگه بالاخره یه نامه نوشتم و از خوبی های اون و خونوادش گفتم و غیر مستقیم بهش فهموندم که دو ستش دارم.     

 

صبح موقع رفتن به مدرسه نامه رو جایی که پدرم هر روز برای صبحانه می نشست و میخورد گذاشتم و رفتم . تو مدرسه استرس زیادی داشتم. برعکس تمامی روزها که انتظار خوردن زنگ رو میخوردم ولی اون روز اصلا

 

دوست نداشتم برم خونه. خیلی با خودم فکر کردم و گاه گاهی از کارم خندم میگرفت و گاه گاهی در گوشه و کنار مدرسه قطره اشکی  صورتم رانوازش می داد. با هزاران ترس و لرز به خونه اومدم. مامانم خیلی عادی برخورد

 

کرد .بعد از ظهر تو اتاقم نشسته بودم که بابام وارد شد و گفت : « نامه ای رو که نوشته بودی خوندم. ولی فکر میکنی بهتر نیست درست رو تموم کنی؟ دانشگاه بری و بعدا ازدواج کنی؟ و .... »  و من خنگ هیچی نگفتم. لال

 

شده بودم. پدرم از اتاق رفت بیرون و تا در بسته شد شروع کردم به گریه کردن. همش خودم رو فحش می دادم :

« آخه احمق می گفتی دوستش داری!!!می گفتی اسیرش شدی!!....»

 

اون روز ها هم گذشت. در این مدت مامانم  تا اسم پسری رو به عنوان خواستگار میاورد میگفتم :« نه » و چند تا فحشم به دنبالش میاوردم.     بد بخت مامانم همیشه می گفت :« من اصلا از کارات سر در نمیارم» یکی از این

 

روزها وارد مدرسه که شدم احساس کردم همه به چشم دیگه ای نگام میکنن . زنگ تفریح الهام اومد پیشم و گفت:

« مریم ،تو مدرسه شایعه شده که تو ازدواج کردی اونم با «حسین » !!!!!!! »     گفتم :« الهام جدی میگی!!!!!

 

میدونی که از خدامه ولی به خدا دروغه .....»       این شایعه البته کمرنگ همه جا پیچید. حتی از یکی شنیدم که به حسین و خونوادش هم تبریک گفتن. بی تفاوت از کنارش گذشتم تا اینکه شایعه خوابید.

 

زمستون تموم شد و عید نوروز فرا رسید. در اولین روز بهار با خونواده به سر خاک رفتیم. سر خاک پدربزرگم نشسته بودم که از دور« حسین » رو دیدم. اون اومد سر خاک پدربزرگم . سرم رو با جسارت بالا آوردم و نگاش

 

کردم و در همن جا آرزو کردم که سال آینده اولین بهار زندگیمون باشه .    5 اردیبهشت بود که دختر همسایمون به خونمون زنگ زد و بعد از اینکه اطمینان پیدا کرد که تو خونه تنهام اومد خونمون. مطمئن بودم که میخواد از

 

داداشش برام حرف بزنه.      داداشش یکی از خواستگارای سمجم بود که 3 سالی بود حسابی گیر داده بود 3 ساعت برام حرف زد و پرسید نظر تو چیه؟ منم گفتم :« نه ،من اصلا قصد ازدواج ندارم که بخوام بهش فکر کنم. »

 

گفت : « مردم میگفتن که با « حسین » نامزدی؟ » گفتم:« دروغه ، مطمئن باش اگه راست بود ، بهت می گفتم . »

وقتی دید اصرارهاش فایده ای نداره پا شد رفت.  شب وقتی همه دور هم نشسته بودیم تمام موضوع رو بهبابا و

 

مامانم گفتم و زدم زیر گریه.اینقدر فحش به اون و خونوادش دادم که حد نداشت.     خونوادم شوکه شده بودن. بابام سعی کرد آرومم کنه ولی فایده ای نداشت. روزای بعد هم مامانش زیاد اومد و رفت ولی من اعتنا نمی کردم.

 

روزشنبه 16 اردیبهشت بود. زنگ تفریح داشتم دنبال الهام می گشتم که معلم ورزشمون که خیلی باهم جوریم ،  دستمو گرفت و گفت :« مریم بی معرفت ، مبارک باشه »     در جا موندم !!!!!!!!!!!!! گفتم: « برای چی؟ » 

 

گفت :« فکر نکن میتونی منو بپیچونی ؟ آقاتون خوبن؟»      بعدشم ازم خواست برم تو اتاق ورزش چون تولد دخترش که کلاس اول دبیرستان درس می خوند بود. الهام رو پیدا کردم و قضیه رو بهش گفتم. الهام گفت :« مریم

 

از دیروز همه دارن بهم اینو میگن ،مریم این دفعه خیلی شایعه بزرگیه. مواظب خودت باش . » بعد شم گفت :

« درسته ما همه چیز  رو بهم میگیم ولی باور کن اینقدر این خبر رو شنیدم که کم کم داره باورم میشه و فکر میکنم

 

تو بهم دروغ میگی »    گفتم : « الهام به جون کسی که میدونی جونم به جونش بسته است قسم میخورم هیچی نیست ». با هم رفتیم اتاق ورزش که تولد دختر دبیرمون رو تبریک بگیم. ولی وارد شدن من همانا و دست زدن و

 

تبریک گفتن و دست زدن بچه ها همانا. گفتم : « به خدا ، به ولای علی ،دروغه. چرا آخه باید از شما پنهون کنم.....»    حرصم در اومده بود .  هیچ کس حرفم رو باور نمیکرد. معلم های دیگه هم بهم تبریک میگفتن و

 

در مقابل من انکار میکردم. اینقدر اون هفته اذیت شدم که پنج شنبه نتونستم برم مدرسه . و این شک بچه ها رو بیشتر کرد. حتی همه تو خونواده هم میگفتن . هر شب موقع نماز فقط دعا میکردم : « خدایا روزی رو برسون که

 

تبریک بچه ها به یقین بپیونده. » در این مدت فال حافظ که خیلی بهش معتقدم رو میگرفتم. دقیقا روز 20 خرداد که هم از دلتنگی داشتم دیوونه میشدم و هم امتحانای خرداد حرصم رو در آورده بود یه فال گرفتم که این اومد :

 

 

شب وصلست و طی شد نامه هجر                                               سلام فیه حتی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش                                                       که در این راه نباشد کار بی اجر

                                                             

من از رندی نخواهم کرد توبه                                                     ولو آذیتنی بالهجر و الحجر

بر آی ای صبح روشن دل خدا را                                                 که بس تاریک می بینم شب هجر

 

 

روز 23 خرداد آخرین امتحانم بود.از مدرسه که به خونه اومدم مامانم گفت : « مادر  « حسین » زنگ زده و باز  ازت خواستگاری کرده ...» دل تو دلم نبود.مستقیم به سراغ دیوان حافظ رفتم و فالی گرفتم که خیلی امیدوارم کرد :

 

 

چه مستیست ندانم که رو بما آورد                                                 که بود ساقی و این باده از کجا آورد

تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر                                     که مرغ نغمه خوان ساز خوش نوا آورد

                                                              

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن                                          که باد صبح نسیم گره گشا آورد

رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد                                        بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد

                                                               

صبا به خوش خبری هدهد سلیمانست                                           که مژده طرب از گلشن سبا آورد

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست                                            برار سر که طبیب آمد و دوا آورد

 

 

بعد از ظهر  مامان و بقیه میخواستن برن بیرون. مامانم اومد و گفت : « مریم ، بابا بازم میگه نه!!! ، خودت هر کاری دوست داری بکن.» فهمیدم مامانم راضیه ولی اعصابم از دست بابام بهم ریخت. تا شب گریه میکردم ،طوری

 

که وقتی خودم رو تو آینه دیدم وحشت کردم.     تصمیم گرفتم به خاله بزرگم زنگ بزنم و ازش بخوام که به مادر بزرگم بگه ، چون اون تنها کسی بود که پدرم ازش حرف شنوی داشت. به خالم زنگ زدم و در حالی که اشک می  

 

ریختم همه چیز رو بهش گفتم و ازش خواستم هیچ کس نفهمه. اون پس از این که کاملا اطمینان پیدا کرد که من    « حسین » رو دوست دارم گفت :« همه کارها با من. من الان به مادربزرگ زنگ میزنم تا اون به بابات بگه. ..»

 

شب دقیقا ساعت 10 شب مادربزرگم زنگ زد. من تو اتاق بودم. خیلی دوست داشتم بدونم بابام چی گفته. صبح خالم بهم زنگ زد و گفت : « مامان بزرگ دیشب به بابات گفته چرا این قدر با سرنوشت دو جوون بازی می کنین؟

 

چرا نمیذارین این دو تا به هم برسن؟ و........ »     خالم گفت :« بابات پرسیده شما از کجا میدونین مریم اون رو دوست داره ؟ و  مامان بزرگ گفته از اون جایی که وقتی کسی دیگه میاد خواستگاری مریم ، مریم دادش در

 

میاد ولی اینا که میان مریم سکوت می کنه....»   وهمچنین گفت :« با اجازه تو من به « حسین » آقا زنگ زدم و ازش پرسیدم مریم رو دوست داری یا نه؟ اون اول از این که فهمید تو هم اونو دوست داری تعجب کرد و بعدش

 

گفت که اگر مریم منودوست داره بهش بگین من دیونشم و اگه عاشقش نبودم 4 سال به خاطرش صبر نمی کردم ...»  

 

   

                                             

 

خلاصه اینکه خالم گفت : «خیالت راحت باشه ، اون مال تو و تو مال اونی. » داشتم بال در میاوردم.....  یعنی میشه من به اون برسم.   روز بعد قرار بود مامان« حسین » زنگ بزنه  و جواب بگیره یعنی چهارشنبه مورخ

 

 24/3/85 ، موقع نهار همه دور هم نشسته بودیم که پدرم که حال فهمیده بود تو قلب دخترش یکیه گفت : « مریم ، من به اینا چی بگم؟ » دوست داشتم زود بگم بگو «آره» ولی زبونم روی آره نمی چرخید.     گفتم :« نمیدونم »

 

داداشم که دوست جون در جون «حسین » بود یواشکی گفت :«میخوای چیکار کنی؟ نظر منو اگه بخوای میگم خوبه ولی هر جور خودت میخوای »   پدرم گفت :« ببین شاید دیگه نتونی درس بخونی اشکالی نداره ؟ و ....»

 

در مقابل حرف های زیادی که پدرم زد و انگار هیچ کدوم هم یادم نیست گفتم :« بابا ، من اونو دوست دارم !!!»      

 

 

همه در جا موندن . بلافاصله پدرم که خیلی خیلی آدم منطقی هست گفت:« باشه ، چشم ، هر پدری آرزو داره بچه هاش خوشبخت بشن و با کسی ازدواج کنن که خودشون میخواین » یکدفعه تلفن زنگ زد. مامان« حسین » بود.

 

پدرم بعد از کمی ناز آوردن گفت :« باشه صبر کنین از بزرگای فامیل اجازه بگیریم. » خیلی خیلی خوشحال بودم. دل تو دلم نبود. « « حسین » داشت مال من میشد و این چیزی بود که سال ها آرزوش رو داشتم .

 

اون شب عموم که تو سبزوار زندگی میکنن رو نتونستیم پیدا کنیم.روز بعد ساعت 8 صبح مامان «حسین » زنگ زد که جواب بگیره . و مامانم این رو گفت که هنوز از عموش نپرسیدیم . شما فردا زنگ بزنین.

 

در این دو روز الهام و نسرین دم به دقیقه زنگ میزدن و اخبار خونه رو ازم میگرفتن. شب که پدرم به خونه اومد به عموم زنگ زد و از اون اجازه گرفت . فردا صبح ساعت 5/9 بود که مامان «حسین» زنگ زد و مامانم گفت :

 

« باشه ، هر وقت دوست دارین تشریف بیارین !!!!!!.»     قرار شده بود همون شب بیان خونه برای خواستگاری. حال عجیبی داشتم .   اون روز نه من با کسی حرف میزدم و نه کسی با من . تمام روز با مامانم و

 

خاله ام که خیلی مدیونش بودم و هستم خونه رو تمیز کردیم و وسایل رو آماده کردیم .شب همه اومدن. من به مامانم گفته بودم که چای نمیارم.!!!! چون خیلی خجالت می کشیدم.  در حالی که با خاله کوچیکم تو آشپزخونه

 

بودیم و اون داشت سر به سرم میذاشت ، یکدفعه خاله بزرگم اومد و گفت :« پاشو برو تو اتاقت با « حسین » آقا حرف بزن »     رفتم و با هزار استرس و لرز نشستم. خدای من باورم نمیشد.    این همون «حسین » بود .

 

20 دقیقه تو اتاق بودیم. 10 دقیقه اش که سکوت مطلق بود و بعدشم که تا اومدیم حرف بزنیم داداشم میومد تواتاق و به بهانه عکس گرفتن اذیت میکرد.        

 

در این مدتی که موند من ازش یه چیزی خواستم و اون غیرت و مردانگیش همراه با صداقت بود و اون هم بهم قول داد که جوری باشه که من میخوام و بهم اطمینان داد که تا نفس آخر بامن می مونه.

 

 تو اتاق پذیرایی صحبت از مهریه شد و بعد از این که همه به توافق رسیدن قرار شد فردا صبح بریم آزمایش و  شب هم عقد کنیم و 21 تیر هم جشن بگیریم.     

 

روز بعد ساعت 7 بیدار شدم. حاضر شدم و منتظرموندم. ساعت 5/8 بود که  « حسین » همراه با دو خواهرش و خاله من اومدن دنبالم و من از خجالت نمیدونستم چی کار کنم مخصوصا که یکی از خواهراش معلمم بود.

 

بعد از دادن آزمایش و مثبت بودن جواب اون تصمیم بر این شد که برای خرید حلقه به گناباد بریم. ساعت 3 بعدازظهر راهی گناباد شدیم و من در طول سفر فقط به چشمان« حسین » نگاه میکردم که هر کسی رو مجذوب

 

خودش می کرد.    گناباد به خونه خواهر« حسین » رفتیم. اون روز مسابقه فوتبال بین ایران و پرتقال از سری مسابقات جام جهانی بود. ساعت 6 بود که به بجستان برگشتیم.ساعت 8 همه اومدن خونه . اول عاقد بله رو

 

از  « حسین » گرفت و بعد از من !!!!!!!!!!!!!!!!!   و این گونه بودکه 27 خرداد 1385 شد تاریخ عقد من و

« حسین » .. روزی که هیچ وقت از یادم نمیره . روزی که به قول« حسین » خدا کمال لطفش رو به هر دومون نشون داد.

 

 

خدایا ! دوست دارم ... .

 

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

 

خوب عزیزان من، میدونم پستم خیلی طولانی شد ، ببخشید . امیدوارم همه عاشق ها به عشقشون برسن چون من که این مزه رو چشیدم میدونم خیلی خیلی شیرینه 

 

 

 

 

 

                  

 

 

نوشته شده توسط مریم در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت 12:43 | لينک ثابت |