شب یلدا هم گذشت!!!
سلام بچه ها. خوبین؟ چه خبر؟ من که خوب نیستم !!!!! از دل درد دارم میمیرم میدونین چرا؟ آخه اینقدر دیشب هَله هوله خوردم که حد نداشت. چون قول داده بودم براتون خاطره شب یلدا رو تعریف کنم بیشتر از این منتظرتون نمیذارم .....
******************
همون طور که در پست قبلی نوشته بودم قرار بود ما بریم مهمونی!!! بعد از میلیون ها سال حاضر شدن ( آخه میدونین که اصولا ما دخترها زود حاضر میشیم ) بابام داشت ماشین رو از گاراژ در میاورد که یه لحظه احساس کردم ماشین چند تا از اقوام مون از دور داره میاد!!!! خدا شانس بده!!! به بابام یه اشاره کوچولو کردم همه طبیعی برگشتیم خونه و ضایع نکردیم. زود لباس هارو در آوردیم.یکدفعه صدای در بلند شد چشمتون روز بد نبینه حدود 10000000000000 نفر جمعیت وارد خونه شدن. 3 تا خاله با برو بچه شون،مادربزرگ و پدربزرگ، عمه جون با خونوادش ، (هنوزم هست !!!مُردم مامان کجایی؟؟؟)دختر عموی بابام با شوهرش و 4 تا دخترش که دخترهاش هر کدوم با شوهرشون و بچه هاشون که روی هم رفته 50 نفر بودیم..........................
خلاصه اون شب خونمون غوغایی بود. اول بابام و بقیه مردها شروع کردن به دست انداختن ما خانمها و از کارامون ایراد می گرفتن. من و بقیه هم کم نیاوردیم . یکی اونا میگفتن 100 تا ما جواب می دادیم. بحث عوض شد و رسیدیم به کلکل پرسپولیها و استقلالیها. از اونجا که من پرسپولیسی دو آتیشم بازم کم نیاوردم. نوبت به آواز خونی فادر_بابای گلم _شد وای جاتون خالی !!!! داد همسایه ها در اومده بود آخه مرغاشون از تخم افتاده بودن!!!!!!. بقیه هم دست میزدن و پسرهای فامیلم میرقصیدن. وای چقدر خنده دار میرقصیدن ما دخترا اینور از خنده غش کرده بودیم. وای الان که فیلمشو نگاه می کنم بازم برام تازگی داره و از خنده میمیرم. مامانم هم همینجور خوراکی میاورد و ماهم میخوردیم از نسکافه گرفته تا شیرینی و شکلات و آجیل و 5-6 نوع میوه و.... خلاصه تا ساعت 2 شب روال رقص و دست ادامه داشت تا اینکه همگی متوجه یه صدای خر و پف عجیبی شدیم. بله!! این صدای خر و پف دلنشین پدربزرگم بود که نوید رسیدن ساعت خواب رو می داد. ولی مگه ما دست بر دار بودیم. تصمیم گرفتیم گل یا پوچ و پاستور(از نوع مجازش)بازی کنیم. پایان بازیمون مصادف با صدای گرم اذان صبح بود. همگی زدیم زیر خنده و متوجه غرغرهای بزگ های فامیل شدیم :«بسه، خجالت بکشین!!!! پاشین میخوایم بریم!!!» (خدایا شکرت بیا دهنتو ببوسم!!!) همگی نماز خوندیم و مهمونا حاضر شدن که برن. و دقیقا ساعت 45/5 بود که رفع زحمت کردن (آخیش). وای خونمون دیدنی بود . اینقدر پوست تخمه و میوه و.. ریخته شده بود که شبیه کلاسمون شده بود. خلاصه اون شب خیلی خیلی خوش گذشت. شاید نتونستم خوشی اون شب رو قشنگ بیان کنم ولی هر چی تونستم و تو خاطرم بود براتون نوشتم. ولی از همه چیز بگذریم با کمال جدیت وقتی رفتن دلم براشون تنگ شد. دوست داشتم دوباره برگردن. درسته جمعیتشون زیاد بود و خونه بهم ریخته شد ولی خداییش شب خوبی بود......................................... هیچ وقت چهچه های بابام و... رو فراموش نمیکنم . خوب اینم از خاطره شب یلدای من.
****************************
دوباره گفتم بازم میگم اگه خاطره شب یلذای خوشگلی دارین برام بفرستین تا با نام خودتون بذارم تو وبلاگ.
خوب خیلی این پست طولانی شد. وقتتون رو گرفتم . ببخشید.
با اجازتون:فعلا بابای
نوشته شده توسط مریم در جمعه یکم دی 1385 ساعت 18:40 |
لينک ثابت |